"من از تو راه برگشتى ندارم"
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
در و دیوار را پر کرده اند از شعار و جملات در توصیف مقام مادر و کلمه "فداکار" را آنقدر مى بینم که حالم بد مى شود. فکر مى کنم آیا من به عنوان یک مادر فداکار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعیتى قرار بگیرم که بخواهم بین خودم و فرزندم یکى را انتخاب کنم بدون تردید فرزندم را انتخاب خواهم کرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به این دلیل ساده که غریزه ام به من مى گوید از موجودى که مسئولش هستم دفاع کنم، درست همانطور که گربه ماده ناخنهایش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غریزه و عشقى که از نخستین لحظه اى که آن موجود ناتوان کوچک را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشید و هنوز مى جوشد.  فداکارى در مادر ناگزیر است. فداکارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط یک نفر در این دنیاست که روحم را بى چشمداشت مثل یک فرش کهنه زیر پاهاى کوچکش پهن مى کنم و از این همه عشق ویرانگر به او  مى لرزم. این فداکارى بیشتر از آنکه آرامش بخش باشد ترسناک است. نمى دانم   چرا باید بخاطر انتخابى که در واقع جبرى بیش نیست ستوده شوم.  اگر قبل از مادر شدن مى دانستم این عشق چقدر ترسناک و ویرانگر و خرد کننده است آیا جرات مى کردم به مادر شدن؟ جرات مى کردم احتمالا چون این عشق هم مثل همه تجربه هاى نداشته از دور آنقدرها ترسناک به نظر نمى رسید و من چطور مى خواستم بدون پسرک با آن موهاى خرمایى مجعد و چشمهاى قهوه اى گردش زندگى کنم؟ روزمان مبارک، روز ما شیشه هاى فولادى، ما که پشت لبخندها و دستهاى مهربانمان پنجه هاى یک گرگ را پنهان کرده ایم، ما که باید از ما ترسید و باز باید به ما پناه آورد، ما که گریزى نداریم از این عشق و چاره اى نداریم جز عاشق بودن، ما، مادرها، روزمان مبارک!