« زندگی یعنی یک سار پرید!»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، مهندسانه

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند.

بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پنهان کرده و هوا حتی اینجا هم غبار آلود است. اما اگر این همه آدم را ندیده بگیرم و کمی، فقط به اندازه چند قدم ازشان فاصله بگیرم، سکوت مطلقی را که در فضا هست احساس می‌کنم. سکوتی بدون هوهوی همیشگی ماشینها.

 ناظر جدید کنارم می‌آید و از همسرش که معلم است حرف می‌زند و دختر بزرگش که پیش دبستانی می‌رود و آن یکی دخترش که فقط سه ماهش است. لبخند می‌زنم. تعجب می‌کنم. مرد، مرد کمرویی است در جلسه‌ها به سختی حرف می‌زند و فقط یکی دو جمله مربوط به کارش را می‌گوید و بس. فکر می‌کنم شاید بعد از این همه نچ نچ کردن چیزی باید به یادش بیندازد که برای چه وسط دشت برهوت کنار ستونهای سفید دراز و بی تناسب ایستاده و دارد نچ نچ می‌کند.

چند وقت پیش از پدرم در مورد همکارهایش پرسیدم. «فلانی نوه دارد؟» «نمی‌دانم.» «فلانی بچه‌هایش ایران هستند؟» «نمی‌دانم.» «دختر آقای فلانی ازدواج کرد؟» «نمی‌دانم.» هیچ چیز از زندگیشان نمی‌دانست، بعد از بیست سال همکار بودن.

من به تنهایی در مورد همه این آدمهای دور و برم بیشتر از هرکس دیگری در گروهمان می‌دانم. نه از اینکه کدام مدرک تخصصی را از کدام دانشگاه گرفته‌اند. مارک موبایلشان چی است و چه ماشینی سوار می‌شوند. من می‌دانم که کدامشان با این اهن و تلپ هنوز در خانه مادرش زندگی می‌کند. کدامشان بچه دبستانی دارد. کدامشان می‌خواهد خانه‌اش را عوض کند و کدامشان می‌خواهد بچه‌اش را در مدرسه ثبت نام کند. من می‌دانم که کجای شهر زندگی می‌کنند و می‌دانم مادر کدام یکیشان مریض است. تازه اینها آدمهایی هستند که من هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌بینمشان.

شغل من، شغل مردانه‌ای است. من به بخش تی‌تیش مامانی معماری و اتود زدن روی کاغذهای خوشرنگ، سالهاست که تعلق ندارم. من آدم تلفن زدن به پیمانکار و بحث کردن روی بازشوهای دیوار حائلم. آدم هماهنگی گروههای مختلف، آدم ایستادن کنار بیس پلیتهای کج و نچ نچ کردن. خیلی وقتها می‌بینم که کارم خشن است و اگر حواسم نباشد روحم را خراش می‌دهد اما در کنار همه این مردها ایستادن و کار کردن یادم داده که زنها به زندگی نزدیکترند تا مردها. مردها انگار باید حرفهای جدی شسته رفته و اتو کشیده بزنند که بقیه جدیشان بگیرند ولی زنها می‌دانند که زندگی ساده تر از این حرفهاست و تب 39 درجه کودکی در یک نیمه شب می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. می‌دانند که دندان در آوردن یک بچه از یک عالمه ستون سفید فلزی با بیس پلیتهای کج مهمتر است و برای همین است که شاید، ناظر جدید وسط آن همه آدم می‌آید و با من از دخترش حرف می‌زند که جعبه‌های خالی آدامس را دوست دارد.

وسط کارگاه با کفشهای خاکی و دستهای کثیفم فکر می‌کنم زندگی همین است دیگر. من آسانتر با آدمها کار می‌کنم وقتی بدانم آنها هم نگران مدرسه بچه‌شان هستند و مادر مریضشان منتظرشان است و با این همه ژستی که می‌گیرند هنوز از دست پخت مادرشان تعریف می‌کنند.