"براى من اى مهربان چراغ بیاور..."
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
من و ناخنهاى قرمزم چپ چپ به هم نگاه مى کنیم. پسرم مى پرسد: "چیکار میکنى؟" تا حالا لاک زدنم را ندیده بود. مى گویم لاک مى زنم و فکر مى کنم اگر پرسید چرا چى جوابش را بدهم؟ بگویم خسته ام، غمگینم، از کار حوصله ام سر رفته و دلم مى خواهد با ده تا لکه قرمز خوش رنگ روزهایم را از این رنگ خاکسترى مسخره اش نجات بدهم. پسرم خوشبختانه دیگر چیزى نمى پرسد من هم جوابى نمى دهم. اما حالا دستهایم با لاک سنگین و غریبه اند... لاک قرمز به دادم نرسیده است... امروز هیچ چیز به دادم نرسیده است ...