" مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل!" *
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

سبزی پاک کردن را دوست دارم. اصلا نمی‌دانم چرا دوستش دارم. شاید یادم می‌اندازد که زندگی ساده‌تر از این حرفهاست یا اینکه من می‌توانم همینقدر ساده باشم که بنشینم جلوی تلویزیون. فیلمی را که صدبار دیده‌ام بگذارم توی ویدیو و با پاک کردن سبزیها برای صد و یکمین بار ببینمش. وقتی سبزی پاک می‌کنم می‌توانم فکر نکنم. می‌توانم همان زن ساده کاملی باشم که شاید اگر بودم زندگیم بهتر می‌شد. می‌توانم با دستهایم زندگی را احساس کنم. ساقه‌های سبز را. بوی سبزی را که می‌پیچد توی فضای خانه. برگهای ظریف سبز را. بعد چشم بدوزم به صحنه‌های هزار بار دیده: « آنجا که هاگرید در خانه را می‌شکند تا به هری بگوید که جادوگر است.» ، « وقتی که اسکارلت دارد توی مزرعه کار می‌کند و با خواهرهایش دعوا می‌کند.» یا « راس و ریچل را که برای بار هزارم با هم آشتی کرده‌اند.» فیلمهای زیادی نیست که بشود باهاشان سبزی پاک کرد یا اینکه بشود صد بار دیدشان. از صبحی که سبزی فروش بسته روزنامه پیچ را می‌دهد دستم تا وقتی که ساقه‌های بدون برگ را می‌ریزم جلوی خرگوشهای حیاط دفتر و تماشایشان می‌کنم که موقع جویدن ساقه های سبزی چطور پوزه های کوچکشان تکان می‌خورند همه چیز رویایی و غیر واقعی می‌شود. زندگی پیچیده می‌شود در هاله‌ای از سادگی، خوشی و تکرار... بعدتر وقتی کیسه خالی ساقه‌های سبزی را پرت می‌کنم توی سطل آشغال و می‌روم سوار ماشینم می‌شوم جادو دود می‌شود و می‌رود هوا. روز می‌شود همان که بود، من هم.

 

* فروغ