« تا ندهی بر بادم »
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

روزها وقتی اینطور مثل دانه‌های تسبیح دنبال هم ردیف می‌شوند و تک تک دنبال سر هم می‌روند، من مکث می‌کنم. فکر می‌کنم پس من چی؟ من کجای این رشته‌ام؟ فکر می‌کنم حتی اگر نمی‌توانم حرکت را متوقف کنم می‌توانم که رشته را پاره کنم. می‌توانم کاری کنم که روزم برعکس راهش را برود. می‌توانم شب بیدار باشم. روز بخوابم. می‌توانم وسط روز بزنم بیرون. می‌توانم چیزی بگویم که خودم هم تعجب کنم. فکر می‌کنم نمی‌خواهم همه چیز را بدانم. دلم نمی‌خواهد آخر رودخانه ها را بلد باشم و بدانم که بالای هیچکدام از کوهها آتشکده‌ای نیست. دلم می‌خواهد هنوز امید داشته باشم که روی آخرین درخت، آن پرنده نادیدنی لانه کرده است و اگر فقط یک لحظه آوازش را بشنوم راز زندگی را خواهم فهمید. فکر می‌کنم دلم نمی‌خواهد بدانم که فردا چه می‌شود. من از دانستن خسته شده‌ام. از اینکه رازها را جایی گم کرده‌ام و هر چه دنبالشان می‌گردم پیدایشان نمی‌کنم. از اینکه امروزها را در این تندباد دیروز کنم و چشم بدوزم به فردایی که هرگز نمی‌رسد. امشب اگر صدای  زنی را شنیدی که در کوچه آواز می‌خواند، به من فکر کن...