"جان مریم چشماتو وا کن!"
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
بیدار شدن؟ هوووف! و تازه باید کار کنم. چطور است خودم را بزنم به خواب و ادامه خوابهایى که ندیده ام ببینم ؟ خوابها هم شوخیشان گرفته این روزها، چیزهایى نشانم مى دهند که مى مانم که این را از کدام سوراخ سنبه ناخودآگاهم بیرون کشیده اند؟ خوابهایم احمق شده اند... یک روده راست توى شکمشان نیست و مى خواهند با چیزهایى وسوسه ام کنند که حالا بیشتر برایم ترسناک است تا هوس انگیز ... مثل آن دخترک کوچولویى که دختر من نبود ولى من مى خواستم اسمش را بگذارم سارا. بیدار که شدم فکر کردم تعبیر دیدن بچه نوزاد در خواب،خبر خوب است، بعد دیدم، خبرى در کار نیست. خوابم گشته یک تکه گمشده رویاها را پیدا کرده از عهد دقیانوسم. همانجا که من مامان خوشحال و شاد یک دختر و پسر کوچولو هستم و لابد لاغرم و کمردرد هم ندارم...خوابم گشته آن تکه را چسبانده به امروزهاى زنى که به پسر ۶ ساله اش نگاه مى کند و فکر مى کند که با چه جراتى - حماقتى- تن داده به مادر شدن و چرا فکر کرده مى تواند مادر خوبى باشد... باید خوابهایم را به روز کنم. اما، نه امروز، نه در این هنگ اور دودى که هاله اى محو کشیده روى جمعه شلوغم.