هفت زندان
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر
مجازستات با بى رحمى حرفهایمان را آرشیو مى کند: آن حرفهایى که از سر دلگیرى گفته اى به یک دوست، یک عذرخواهى تاریخ مصرف گذشته، نق نقهاى یک شب تنهایى ... همه اینها را نگه مى دارد بدون اینکه کنارش بنویسد: یادت هست با الى که چت مى کردى چقدر دلت گرفته بود و دلت مى خواست الى کنارت باشد.  نه، عقلش نمى رسد اینها را آرشیو کند، فقط از یک پستو حرفهاى نصفه و نیمه ام به من نگاه مى کنند که گفته ام بریده ام، خسته ام و دلم مى خواهد همین حالا سر بگذارم به کوهى، بیابانى، جایى.  من به جمله هایم که مثل حبابهاى بى معنى وسط فضا شناورند نگاه مى کنم و فکر مى کنم من این جملات را نوشته ام بعد کوبیده ام روى کلید اینتر فرستاده امشان براى کسى و فراموششان کرده ام و حالا اصلا نمى دانم این جمله هاى توى هوا یعنى چه. کاش آرشیو نداشتى لعنتى... آدمیزاد واگویه هاى شبهاى دل گرفتگیش را براى چه بخواهد دوباره بخواند که تو در هفت گوشه و هفت پستو و هفت سوراخ نگهش مى دارى که از هرجا هم که پاکش کنى باز دوباره جلوى رویت مى ایستد که شکنجه ات بدهد:" اما تو این حرفها را نوشتى و حالا تو به من تعلق دارى "... در پس زمینه ذهنم شیطان دارد قهقهه مى زند.