"دوست داشتم کسى،جایی منتظرم باشد."
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، غر می‌زنم، پس هستم
مرا لاى پر قو بزرگ نکردند. کسى لوسم نکرد. نازم را نکشید و نگذاشت لم بدهم در سایه اى که یک نفر دیگر مراقبم باشد. منظورم مراقبتهاى معمول نیست. البته مواظبم بوده اند و زحمتم را کشیده اند اما وقتى به حل کردن مسائل و مشکلات مى رسید خودم بودم و خودم. این اتکا به خودم در حل مسائل از من انسانى قوى ساخته که از پس خیلى از مشکلاتش برمیاد. زنى که هیچکس ساک بزرگش را از دستش نمى گیرد چون شانه هایش قوى است و کسى نگرانش نمى شود چون دانا و تواناست. حتى گاهى وقتى کسى، دوستى یا رهگذرى پیشنهاد کمکى مى کند من جا مى خورم چون اطرافیانم هیچ وقت پیشنهاد کمک نمى کنند. نیازى نمى بینند که کمکم کنند. اما با همه اینها من هم زنم. دوست دارم گاهى لوسم کنند. نگرانم باشند و کسى بایستد بین من و دنیا وقتى از خشونت دنیا مى ترسم. اما تصویرم انگار از من جلوتر است و آنقدر جا افتاده که دیگر حتى اگر خودم هم بخواهم دیگر صدایم جایى نمى رسد.  مى دانم که مى توانم و این توانستن بیشتر اوقات غروربخش است، اما گاهى مثل امروز دلم مى خواهد پشت کسى پنهان شوم و احساس کنم که مراقبم هستند.