" آى آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید"
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من
دریا دیوانه شده است. مى خروشد و آدمها را همراه با باقى آشغالهایى که درونش ریخته اند به بیرونش مى راند. بچه ها اما خشم دریا را جدى نگرفته اند. با دریا نه مثل میزبانى که حوصله میهمانهایش را ندارد، بلکه مثل عمویى آشنا برخورد مى کنند که شوخیش گرفته. بزرگترها جل و پلاسشان را جمع کرده اند و فقط بچه ها مانده اند که هنوز سرخوش جیغ مى زنند و سر به سر دریا مى گذارند. دریا پرتشان مى کند بیرون. با موج مى پوشاندشان و شنهاى ریزش را در چشمهایشان فرو مى کند، بچه ها جیغ مى زنند، ریسه مى روند، چشمهاى سرخشان را مى مالند و باز مى پرند وسط موجها. دریا دوباره مى خروشد، تن کوچک بچه ها را مى کشاند روى شنهاى خیس... غرشش گوشم را پر مى کند و پسرم هنوز وسط موجهاست، فکر مى کنم اگر دریا عصبانیتر شود و کودک بى خیالم را با خودش ببرد مى توانم به موقع خودم را برسانم؟ بند صندلم را باز مى کنم، شالم را که در باد مى رقصد مى پیچم دور گردنم، پا برهنه مى ایستم روى شنهاى خیس وسط تکه هاى چوب و پارچه هاى پاره و چشم مى دوزم به پسرم... به موجهاى دیوانه نگاه مى کنم و مى ترسم... من مادرم، مى دانم دستهایم ناتوان است و مى ترسم.