« هزار قناری خاموش در گلوی من»
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

حق دارد که باور نکند لابد. سی و خورده‌ای سالگی است دیگر. من حرفم را می‌زنم. او خواست باور می‌کند نخواست باور نمی‌کند که البته باور نمی‌کند. باور نکردنش آزارم نمی‌دهد. انگار عادت کرده‌ام. 

چقدر از حرفهایم را در این سالها به جای گفتن پوشانده‌ام در لباسی آبرومند و گذاشته‌ام اینجا و منتظر مانده‌ام تا آدمها آن چیزی را که ننوشته‌ام بخوانند؟ خب... خیلی... حالا نمی‌شود انتظار داشت که باورم کند. باورم کنند. من بلدم حرفهایم را نزنم. من بلدم جوجه کلاغهای حرفهایی را که می‌ترسم بزنم رنگ کنم و جای قناری بفروشم به شما. اما از فروختن این قناریهای تقلبی چیزی هم نصیب من نشده است.

 شاید بعضی پستها را که بخوانم یادم بیاید که چه می‌خواستم بنویسم و چه شده است... اما بقیه در گذر زمان کمرنگ می‌شوند. حاشیه های دور متن که آن روز در ذهنم آنقدر پررنگ و دقیق بوده کمرنگ می‌شوند و من خلاصه می‌شوم در متن... در همان قناری تقلبی با بالهای زرد مسخره‌اش و فکر می‌کنم چرا اینقدر سخت نوشته‌ام؟

خودم می‌دانم که چه وقتهایی سخت می‌نویسم... وقتهایی که چیز دیگری باید بنویسم و نمی‌نویسم. چرا نمی‌نویسم؟ برای اینکه متظاهر، محافظه کار و دورو هستم و می‌ترسم از اینکه تصویر مودب و متین سی و خورده‌ای ساله‌ام جلوی رویم بیفتد بشکند و تکه تکه هایش به من دهن کجی کند...

 من راضیم به این سطرهای تقلبی و فکر می‌کنم بسم است... حتی با نوشتن این سطرها فکر می‌کنم چیزی را که باید نوشته‌ام. خودم را گول می‌زنم و می‌گویم: « دیدی نوشتی؟» و از خودم احوال پرسی هم می‌کنم: « بهتر شدی؟» بعد بلند بلند خودم از لابلای سطرها،نانوشته‌ها را می‌خوانم: « کسل شده‌ام.» یا « فکر می‌کنم بدترین مادر دنیا هستم.» و « دیگر دلم نمی‌خواهد بروم سرکار.» یا « یک داستان هست که باید بنویسمش ولی نمی‌توانم و این نتوانستن دارد دیوانه‌ام می‌کند...»