تقدیم به مورچه ها، پروانه هاى تنبل، مرغها و بقیه جک و جانورهاى حیاط
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان
پروانه چسبیده بود به برگ، از آن پروانه هاى کوچک بود و بالهایش را باز باز کرده بود و پهن شده بود روى تن برگ... داشتم با موبایل حرف مى زدم و چشمم به اتوبان همت بود که از این بالا نگاهش که مى کردم آنقدرها هم پهن و نامتناهى به نظر نمى رسید. من فکر کردم پروانه مرده، فکر کردم برگ را مى کنم و مى برم به پسرم نشان مى دهم، دستم را که کشیدم به برگ پروانه تکان خورد، نپرید، فقط کمى جابجا شد. آرامشش داشت دیوانه ام مى کرد، آدم پشت تلفن هم داشت تند و تند براى خودش چیزهایى تعریف مى کرد که من بهشان گوش نمى کردم... همه حواسم به پروانه بود و بالهاى آبى کمرنگش ، برگ را که تکان دادم پروانه کمى پرید آن طرفتر و چسبید به دیوار و باز بالهایش را باز کرد، من گفتم:"چه جالب" و دیدم کسى دارد جوابم را مى دهد و یادم افتاد که تلفن دستم است و اینجا حیاط دفتر است وسط روز کارى... بعد نگاه کردم به مرغها، کبوترها، به ماشینهاى ریز توى اتوبان همت و فکر کردم از اینجا که برویم دلم براى این حیاط با پروانه هاى مسخره اش و قوقولى قوقولى بیگاه خروسهایش و تراس بالاى حیاطش تنگ مى شود...گفتم:" باید بروم" و آدم پشت خط که بود هنوز و داشت حرف مى زد گفت: "برو" و شاید "خداحافظ" وقتى داشتم از پله ها بالا مى رفتم پروانه هنوز چسبیده بود به دیوار، یک لکه آبى کمرنگ روى دیوار گچى رنگ و رو رفته و ماشینها هنوز داشتند مثل مورچه هاى وظیفه شناس اتوبان همت را بالا و پایین مى کردند، برج میلاد هم سرجایش بود، فقط من داشتم برمى گشتم پشت میزم و آدم پشت خط هم رفته بود دنبال زندگیش...