" به مادرم گفتم دیگر تمام شد."
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
به مادرم گفتم گرمم شده، برای همین رنگم پریده و براى همین گیج و خسته به نظر مى رسم. حالم خوب نبود. حالم خوب نیست. وقتى بود که نوشتن به داد من مى رسید، مى فهمیدم چه مرگم شده، مى فهمیدم از چه گیج و خسته ام، مى فهمیدم اما حالا نمى فهمم...حالا همینطور که دارم سایه هاى آبى را از بالاى چشمم پاک مى کنم از خودم مى پرسم: " بگو" و خودم زل مى زنم به خودِ گنگم و چیزى نمى شنوم، جز صداى ممتد این موتور برق که انگار اینطور ممتد و یکنواخت قصه کسالت روزهاى مرا تعریف مى کند و من این قصه را نمى خواهم بشنوم. نمى خواهم. من دلم مى خواهد خودم را بشنوم. اما ذهنم در سکوت کامل است...هیچ صدایى نیست جز صداى بر هم خوردن تیرآهنها و سرکارگرى که هوار مى زند و یک همهمه مدام...