صدای تیشه فرهاد و دانشمندان گمنام سبزی قورمه
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

بازار روز شلوغ است. پر از زنها ،پیرمردها، پیرزنها و بچه‌هایی که مادرشان سرشان هوار می‌زند. به زور ماشین را پارک می‌کنم. خرید کردن در ساعت 4 و 5 بعد از ظهر با خرید کردن در ساعت 12 ظهر فرق دارد. خریداران عصر مثل خودم ویران و خسته آمده‌اند که بدون بحث خریدشان را تمام کنند و بروندخانه. کیسه های خریدشان را پر می‌کنند با گوجه‌های ته بار، کاهوهای جا مانده و توت فرنگی های حراجی و راه می‌افتند بروند خانه که از گرد راه نرسیده باید فکر کنند که برای شام باید چه خاکی به سرشان کنند و حتی گاهی وقت نداشته باشند که لباسشان را عوض کنند.

خریداران صبحها اما برعکس خانه داران خوشحالی هستند که وقت و انرژی دارند و آمده‌اند تا بهترین چیزها را ببرند. برای همین صف سبزی سر به فلک گذاشته و همه در حال چانه زدن هستند که سبزی بیشتری گیرشان بیاید و زنها با چنان حجمی خرید می‌کنند که وحشت می‌کنم که شاید یک نوانخانه را می‌گردانند و یا یک گله بچه دارند.

پیرمردی وسط صف ایستاده و بدون اینکه ازش دعوت کرده باشند برای پیرمرد کناریش در مورد استعاره در ادبیات نطق غرایی می‌کند و دور و بریها نچ نچ می‌کنند. مرد با صدایی هنوز گرم و بلند که به معلمها می‌خورد شمرده شمرده می‌خواند:

« دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد»

و همه صنایع ادبی این یک بیت شعر را بلند بلند به خورد مرد کناری و بقیه بیست نفری که توی صف سبزی ایستاده‌اند می‌دهد. مردم نق می‌زنند. فکر می‌کنم لابد پیرمرد تنهاست و کسی را ندارد که برایش از این شعرها بخواند و من خدا می‌داند چند سال بود که این بیت شعر را نشنیده بودم و یادم رفته  بود که چقدر این شعر زیباست.

به زنهای توی صف نگاه می‌کنم. زنهای اضطراب از سبزیهای ناجور، زنهایی که دقیقا می‌دانند که سبزی قورمه چند گرم از چند جور سبزی باید داشته باشد و فرق ریحان بنفش و سبز را می‌توانند فقط با بوییدنشان به شما بگویند. من اما امروز بچه‌ام را برده‌ام همایش مدرسه و در نقش مادر منظم و منضبط نشسته‌ام و به حرفهای ناظر علمی مدرسه گوش کرده‌ام و بعد فکر کرده‌ام به جای اینکه برگردم سرکار بروم خرید کنم و بچه را ببرم ناهار بیرون که امروز برایش با بقیه روزها فرق داشته باشد.

بقیه روزهایی که مادری خسته و بیشتر اوقات بی‌حوصله می‌کشاندش به خانه و در آشپزخانه دور خودش می‌چرخد و گاهی حتی یادش نمی‌آید که می‌تواند موقع آشپزی کردن آواز بخواند. من حتی آن زن را هم دوست ندارم. به نظرم شیوه زندگی کردنش درست نمی‌آید.

زن زیادی خسته می‌شود. زیادی خودش را جدی می‌گیرد و کمرش خیلی خیلی خیلی درد می‌کند. آنقدر که گاهی می‌ترسد که نصف شود و همانطور نصفه بماند. زن می‌داند که این اسمش زندگی کردن نیست اما از زنهای دانشمند سبزی قورمه هم می‌ترسد. از اینکه یکیشان به خاطر کم بودن جعفری سبزی‌اش کم مانده به گریه بیفتد. زن دلش می‌خواهد دستش را بگذارد روی شانه زن و بگوید: « تا حالا ساعت 5 عصر آمده‌ای خرید؟» آن موقع عصر کسی در بند این چیزها نیست.

نوبت می‌رسد به من. سبزی درست و حسابی می‌خرم و بعد می‌رویم بستنی یخی می‌خوریم. توی راه پسرک یک بند دارد حرف می‌زند. هیجان زده است و ترسش ریخته. مدرسه قبلی را آنقدر دوست دارد که دل کندن برایش سخت است و آنقدر تودار است که به سختی می‌توانم راضیش کنم در مورد نگرانیهایش حرف بزند. صبح بهش گفتم من هم مثل تو هیجان زده‌ام که داریم به مدرسه جدید می‌رویم. خیلی جدی گفت: « من هیجان زده نیستم مامان. من می‌ترسم.»

باعث ترسیدنش، من هستم. مدرسه بچه را عوض کرده‌ام برای اینکه از ساعتهای توی ترافیک خسته شده‌ام. از اینکه بچه طفلکی را مجبور کنم به اینکه ساعت 4، بعد از ظهر خود خسته‌اش را بکشاند خانه و همراه مادر نیمه جان کمردردیش از سبزی فروشها، سبزی بی‌حال گرما زده بخرد. مدرسه بچه را عوض کرده‌ام برای اینکه فکر می‌کنم این مدرسه بهتر است و به خانه نزدیکتر است و بچه به جای اینکه ترافیک همت را از حالا با همه زیر و بمش یاد بگیرد می‌تواند بماند توی کتابخانه خنک و تکالیفش را انجام بدهد و گور بابای اتوبان همت! نمی‌دانم کاری که کردم به نفعش است یا نه. باید بهش بگویم من هم می‌ترسم عزیزم. از خیلی چیزها می‌ترسم و اصلا نمی دانم تصمیمهایم درست است یا نه.

من که می‌گویم روح انسان نمی‌تواند مستقیم از بهشت آمده باشد. لابد آن وسطهای راه شیطان چیزی قاطیش کرده است. والا این همه سردرگمی از کجا پیدایش شده؟ این همه تصمیمهای نادرست؟ این همه دودلی؟ شیطان خزیده کنار آن دیگ بزرگ که گل روح انسان داشته تویش می‌جوشیده و یواشکی دستهای قرمز آتشینش را فرو کرده توی دیگ و بدون اینکه بسوزد یا اخم کند و گفته : « تو هرگز آرامش نخواهی داشت.» و بعد درست و حسابی قهقهه زده است. درست مثل همان قهقهه‌ای که دارد توی سر من می‌پیچد.

اما هیچ کدام اینها را به پسرک نمی‌گویم. به جایش لبخند اطمینان بخش مادرانه می‌زنم و می‌گویم همه چیز درست خواهد شد. دوستهای تازه پیدا خواهد کرد. پسرک که بعد از جلسه با خوشحالی می‌گوید حتی اسم یکی از بچه ها ایلیا بوده – ایلیا دوست صمیمیش در مدرسه قبلی است. – من هم همراه او لبخند می‌زنم.

حالا بعد از پاک کردن سبزیهای اول وقت بازار روز نشسته‌ام که آرامش از دستهایم سرایت کند به روحم. دستهایی که هنوز بوی ریحان تازه و جعفری میدهد. همیشه بعد از سبزی پاک کردن به زندگی امیدوارتر می‌شوم. فکر می‌کنم « همه چیز آرام است و من – لابد – چقدر خوشبختم. » و بعد فکر می‌کنم چه خوب است که برای تنوع هم که شده سبزی تازه گرما نخورده داریم و من امروزم را کارم دزدیده‌ام و مثل مادران دانشمند قورمه سبزی، اول وقت سبزی فروشی را دیده‌ام ،تازه پسرکم را برده‌ام رستوران، برایش بستنی یخی هم خریده‌ام و خیلی جدی فکر می‌کنم امروز مادر بهتری هستم از دیروز. حالا باید بروم سبزیها را بشویم، وقتش شده...