خرگوشهای نازنین
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

زندگی نباید اینقدرها هم سخت باشد. خرگوشها ساده زندگی می کنند. زندگیشان خلاصه می شود در جویدن، پریدن روی هم و ولو شدن زیر آفتاب گرم. خرگوشها اضافه وزن ندارند. غصه آلرژی بچه هایشان را نمی خورند و اصلا برایشان مهم نیست که بچه شان به کدام مدرسه برود. خرگوشند بالاخره! من اما نمی توانم به اندازه یک خرگوش خوشبخت باشم. . دنیای ساده ای که دیروزهای بچگی ما توی آن می گذشت و خلاصه می شد توی برف بازی و نگاه کردن به اطلسی های توی حیاط و خاک کردن آدمکهای لگو توی باغچه حالا تبدیل شده به کلاسهای روبوتیک و آموزشهای عجیب و غریب و چیزهایی که حتی اسمش را هم نشنیده ام. دماغ بچه دوباره آویزان شده... مادرش حواسش نیست چون دارد دنبال مدرسه می گردد. مادر وقت ندارد دنبال مدرسه بگردد. مادر نمی داند که چرا دنبال مدرسه گشتن و پیدا کردنش اینقدر فرآیند پیچیده ای است و مادر حتی نمی داند که از مدرسه بچه اش چه می خواهد. مادر به خودش یادآوری می کند که مادر است و خرگوش نیست. که باید برایش روشن باشد که مدرسه چندان مهم نیست و مهم این است که بچه شاد باشد و بخندد و یادش نرود که کله آدمهایش را گنده بکشد و روباتهای نقاشیش دستهای درازی داشته باشند. مادر دلش می خواهد خودش برود مدرسه و به این چیزهای پیچیده فکر نکند. گاهی که حالش بدتر می شود دلش می خواهد خرگوش باشد. بخزد گوشه استخر آبی کثیف و دلش خوش باشد به پوست خیارهایی که آدمها از آن بالا برایش پرتاب می کنند. مادر خسته است، طفلکی!