این نوشته مخاطب خاصش را سالهاست گم کرده، دنبالش نگردید
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
من آدم نوشتنم و از نوشتن مى ترسم.از نیروى پنهان کلمات مى ترسم. اول آشنایى با مجازستان من توى ایمیلهایم به دوست ندیده همه چیز را مى نوشتم. از سیر تا پیاز هر چه روى دلم سنگینى مى کرد. صبح به صبح مى رفتم سراغ میل باکس که نامه طولانى س. منتظرم بود و من صبحم را با مزه مزه نوشته هاى او و جوابهاى خودم شروع مى کردم. اما سالهایى که از سرم گذشت و وبلاگ و بیشتر نوشتن آن "صراحت خوش" را از سرم انداخت. یک بار نوشته بودم که براى من نوشتن، قطعى کردن فکر یا عقیده ایست براى همین مى ترسم از کلمه ها، ترسم مال وبلاگ نیست، مال هر جائیست که کلمه اى را مى شود نوشت، گوشه نقشه معمارى که دارم فاز دویش مى کنم نوشته ام: "اى پادشه خوبان داد از غم تنهایى" اما خودم خوب مى دانم درد،غم تنهایى نیست. غم این است که دیگر کلمه هاى لعنتى از من قویتر شده اند. دیگر نمى توانم در جمله هاى خوشگل مرتبشان کنم و فکر کنم تمام شد. من از کلمه ها مى ترسم. اگر س. هنوز بود و من هنوز مى توانستم بنویسم و هنوز اسم کژال را فراموش نکرده بودم مى نوشتم که این روزها کژال شلوار جین مى پوشد و با موبایلش ایمیلهاى کوتاه مى زند و سرش را حتى بلند نمى کند که به دشت دور و برش نگاه کند و یادش نیست دامن آبیش را کجاى روزها جا گذاشته و دیگر یک خط شعر هم نمى تواند بنویسد که هیچ، از نامه نوشتن هم وحشتزده مى شود. شاید باید دوباره بروم سلطانیه. به سرم زده که س.، نامه هایش و کژال را از خودم درآورده ام و آن دشت یک دروغ بزرگ طلایى بوده براى روزهاى بیست و خورده اى سالگى...