"براى من کمى از دستهات را بفرست."*
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
تایپ کردن یک انگشتى روى موبایل اصلا مزه تایپ کردن ده انگشتى روى کیبورد را ندارد... نوشته هایم دور نمى گیرند، از انگشتهایم جدا نمى شوند و حرفهایم در فاصله اى که دنبال حروف مى گردم، گم مى شوند. اما حالا خسته ام، آنقدر خسته که بین ننوشتن و یک انگشتى نوشتن یکى را انتخاب کنم.  دچار افسردگى بعد از تولد شده ام، صبح دلم نمى خواست بروم سرکار و عصر دلم نمى خواست برگردم خانه. دلم مى خولست همان جایى که هستم ته نشین شوم و بعد داشتم فکر مى کردم به بچه ها، به این جملات که خوانده بودم: " همیشه مادرها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آن قدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد." / جیرجیرک/ احمد غلامی فکر مى کردم به این که ما زنها چقدر شجاعتریم که بچه ها را انتخاب مى کنیم، بچه هایى که هر چقدر هم که سفت نخشان را ببندیم، آخر مجبوریم پرشان بدهیم تا بروند براى خودشان زندگى کنند. بچه هایى که هیچ وقت عشق ما را درک نخواهند کرد و نخواهند فهمید که چقدر مادرشان از عشق مى لرزیده وقتى دلش مى خواسته بادى بیاید و نه کودک که مادرش را با خود ببرد.  گاهى مى نشینم و خودم را شکنجه مى دهم، فکر مى کنم مرده ام و دیگر کسی نیست که روى موهاى خرمایى بچه ام راببوسد و وقتى تن لاغرش را در حمام مى شوید قلقلکش بدهد و به حرفهاى بى سر و ته گاه گاهش گوش بدهد. فکر مى کنم مرده ام و کسى نیست دیکته هاى کلاس اولش را برایش بگوید و کسى نیست که از باسواد شدنش ذوق کند... من اینطورى خودم را شکنجه مى کنم و بعد اشکهایم را پاک مى کنم و منتظر مى مانم سبکى سراغم بیاید و اگر نیامد مى اندازم گردن افسردگى بعد از تولد، همان اول گفتم که! * حافظ موسوى