« سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است...»
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

عصر جمعه است و من دارم به مادربزرگم فکر می‌کنم. به عروسکهای مادربزرگم که توی ویترین گذاشته بود. به عکسها. به حرفهایش. به گوشواره‌هایش، آن انگورهای درشت طلایی که همیشه به گوشش بود. به روسریهایش. به لهجه آذری نازنینش و دستهایش. هشت سال است مادربزرگم مرده و من هنوز دلم برایش تنگ می‌شود. آخرین بار که دیدمش، هنوز عصا دستش نمی‌گرفت و سکته نکرده بود. روزهای بیماریش را من ندیدم. برای من «آننه» همیشه محکم ایستاده بود و مثل پروانه دور و بر ما می‌پلکید و از دوریمان دلش می‌گرفت. به نشاط مسریش قبل از بیماری دایی کوچکم و به قهقهه هایش قبل از مرگ دایی بزرگم. الان که دارم این سطرها را می‌نویسم دلم برای همه شان تنگ شده. همه آنهایی که دیگر نیستند. دایی‌ام که توی عالم کودکی برایم بزرگترین و زیباترین مرد دنیا بود. بغلم می‌کرد و پرت می‌کرد توی هوا و دستهایش مطمئن بود وقتی دوباره بغلم می‌کرد. دلم برایشان تنگ شده، مرده‌ها و زنده‌ها، برای غروبهای استانبول، رو به آن دریای بی پایان، کنار پرچمهای قرمز. شهری که شهر نیست، شعر است. برای خانه‌هایش با آن سقفهای شیروانی قرمز. برای دنر فروشهای لب اسکله، برای ماهی فروشهای روی قایق، برای پسرکی که در بازار آب می‌فروخت و بلند داد می‌زد: « سو» برای کودکیهایم و تابستانهایش. برای همه وقتهایی که این شهر در زندگیم ردش را باقی گذاشت. برای کشتیهایش. برای مرغهای دریایی اش، برای سیمیت فروشهایش، برای تپه هایش. دلم برای مادرم تنگ شده. مادرم که وقتی می‌رود استانبول، ده سال جوانتر می‌شود و انگار دوباره یادش می‌افتد که بخندد. همه اینها بهانه است. غروب جمعه است و من دلم گرفته و دارم به مرده ها و زنده هایم فکر می‌کنم تا بهانه‌ای برای گریه پیدا کنم.