از احوالات شیدایی که دوستش ندارم این روزها
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

 با بچه سر کار رفتن می‌تواند به عنوان یکی از سختترین کارهایم در زندگی کارمند کوچولویی باشد.  با اینکه سینا آرام است و خیلی وقتها حضورش توی دفتر توی ذوق نمی‌زند ولی بهرحال بچه است و در درجه اول من برایش «مامان» هستم و خیلی سخت است وقتی که دارم با کارفرما خیلی جدی حرف می‌زنم، بچه از آن طرف آتلیه داد می‌زند که «مامان» بیا موبایلت زنگ می‌زند. یا زیر گوشم سمفونی آرام و یکنواخت و تمام نشدنی « گشنمه» را برای یک ساعت مداوم اجرا می‌کند یا نق می‌زند که به بازیش نگاه کنم. روزهایی که با سینا می‌روم سرکار همه مرزهایم درهم برهم می‌شود. فکر می‌کنم سر کار می‌روم که چند ساعتی خانم مهندس باشم و «مامان» نباشم. هم «مامان» بودن و هم خانم مهندس بودن در یک زمان نمی‌شود. «مامان» همیشه مقدم است به هر چیزی توی دنیا و این سخت است که ببینی جدیتت بر باد می‌رود و آدمها حتی اگر به وی خودشان هم نیاورند از اینکه مادری، چندان خوششان نمی‌آید.

،

کشف کرده ام یک قابلیت دارم که هنوز نمی‌دانم خوب است یا بد. قابلیتم این است که می‌توانم واقعیتهای ناخوشایند یا بغرنج را ندید بگیرم. البته این هم از ارثیه‌های اخلاقی باباست و توانایی حیرت‌انگیزش به ندیدن چیزهایی که دلش نمی‌خواهد ببیند. اینکه این توانایی را قبلا داشتم یا الان در من ظاهر شده نمی‌دانم. ولی وقتی از شنیدن مستقیم چیزی که قبلا  بارها بهم گفته شده شوکه می‌شوم یعنی که بار اولم است که می‌شنوم. شنیدن چیزی که می‌شود «دیلیت» کرد به سادگی یا اصلا نخواند،کار را سخت می‌کند. خیلی سختتر است که وانمود کنی چیزی را نشنیده‌ای... و بعد آدمها فکر می‌کنند دیوانه ای لابد، اگر هنوز شک داشته باشند به این موضوع البته...

،

من کارم را دوست دارم. این هم یکی از کشفهای تازه. کارم را دوست دارم چون از خانه می‌کندم. با اینکه در این روزهای بی کس و کاری تابستان خیلی سخت است که هر روز به این فکر کنم که حالا بچه چه می‌شود و امروز باید برود پیش کی و یا حالا چه کارش کنم اما وقتی که می‌زنم بیرون از خانه، وقتی کامپیوتر را روشن می‌کنم، موبایل را می‌گذارم کنارم و حریم شخصی خودم را می‌بینم که چقدر مال خود خود من است، کیف می‌کنم. در خانه عوضش بلد نیستم که چه باید بکنم. امروز مانده ام خانه و از صبح مثل روح سرگردان می‌چرخم و شده ام ملکه تلفنهای عقب افتاده و سرزمینهایی را که فتح نکرده ام به سربازهایم می‌بخشم. خانه را بلد نیستم. همان دو روز آخر هفته بسم است که خانه را بشود کمی سر و سامان داد و رختها را شست و ملافه ها را عوض کرد و دراز کشید و کتابی دست گرفت، روزی که اضافه می‌شود می‌پلکم، می‌پلکم و فکر می‌کنم چقدر روزها در خانه طولانیترند و چقدر بیخودی غر می‌زنم که از سرکار رفتن خسته شده ام...

،

بچه خورد زمین توی حیاط. از جلسه که برگشتم دراز کشیده بود روی مبل و هنوز هق هق می‌کرد. از کنار که نگاهش می‌کردی شکاف کوچکی بود روی چانه اش. کوچک ولی عمیق. حدس زدم بخیه لازم دارد که حدسم درست بود. بچه را بردیم برای بخیه و بیمارستان را گذاشت روی سرش. به دکتری که آمده بود سرم برایش وصل  کند لگد زد و همه پرسنل بیمارستان را تهدید کرد به اینکه می‌اندازتشان زندان و هوار زد : «دروغگوها» من را بیرون کرده بودند از اتاق عمل، پشت در اتاق عمل ایستاده بودم مردد که حالا گریه باید بکنم یا نه. یاد روزی افتادم که از بغل من گرفتنش و بردند برای ختنه و من چنان زار می‌زدم که انگار زمین به آسمان آمده و حالا پنج نفر توی اتاق کناری دست و پای پسرم را گرفته بودند که برایش بیحس کننده بزنند و بچه جیغهای بنفش می‌کشید و من ایستاده بودم و فکر می‌کردم باید چه کار کنم؟ حتی به این فکر کردم که این فحشهای قفقازی که دارد می‌دهد ارمغان پیش دبستانی است یا بچه همسایه یا کارتونهای رنگارنگ تلویزیون... به این فکر کردم که چقدر الان خسته ام و کمرم چقدر درد می‌کند و چقدر من مادر بدی هستم و یادم نبود که چرا مادر بدی هستم....

،

مانده ام خانه، بچه می‌پلکد و من به خانه‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم « من با تو چه کنم خانه؟»خانه می‌نالد: « تمیزم کن، رختها را بشور، آشپزخانه را تی بکش، بیا و چوب رختیها را خالی کن و ...» ناله‌هایش تمامی ندارد ولی من دلم می‌خواهد دراز بکشم و نمی‌دانم برای چه گریه کنم... تقصیر این ابرهای سفید و خاکستری تو آسمان است و این ساعت روز – ظهر تابستان- که آدم نمی‌داند تویش باید بمیرد یا بماند و به زندگی ادامه بدهد تا عصر بشود...