"... و در اندوه صدایى جان دادن"
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
تجربه؟ پروسه اى بى معنى و دردناک است. تجربه سالهایى که از سر گذرانده ام کى به دردم خورده است؟ تجربه تلخم کرده است. تجربه دستهایم را بسته است. مرا رسانده به نقطه اى که عشق را باور نمى کنم و در دستهاى کسانى که مى گویند "دوستت دارم" دنبال خنجر پنهان مى گردم. تجربه، تنهایى آورده و احتیاط. تجربه، شادیهاى سبکم را با یک فوت محکم پرت کرده جایى دور از دسترسم. تجربه عاقله مردیست زشت و منطقى، روبرویم مى نشیند و هراز چندگاهى عصاى کهنه اش را مى کوبد زمین که به حرفهایش گوش کنم... تجربه، این روزها از دستم عصبانى است، که هنوز حواسم پرت پرواز کبوترها مى شود و وقتى نوزادى را بغل مى کنم، بو مى کشم. تجربه، چشم دیدنم را ندارد این روزها، منتظرم است تا ببیند کى التماس کنان به پایش مى افتم و ته مانده جرات و عشق و شادمانیم را قربانیش مى کنم تا بادى به غبغبش بیندازد و با آن صداى خشدار ابلهانه اش بخندد و بگوید: " به تو گفته بودم،نگفته بودم؟"