« افسوس ما خوشبخت و آرامیم»
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بهش می‌گویم : « تا حالا که زن نگرفتی، دیگر هم نگیر!» می‌گوید: « خسته شدم از تنهایی.»  بعد ادامه می‌دهد: « تنهایی سخته شیدا.» و قبل از اینکه حواسم را جمع کنم می‌پرسد: « تو واقعا خوشبختی شیدا؟» سوالش را مثل توپ پرت کرده توی زمین من. تند و بی واسطه. توپ توی هواست و من جوابم را داده ام: « بله.» زندگی من مکث بردار نیست. نه به خاطر اینکه به سبک فیلمهای قدیمی و آدمهای مصنوعیش هر روز صبح روی میز صبحانه مان یک گل رز قرمز هست و ما قبل از اینکه به هم سلام کنیم، لبخند می‌زنیم. برای این جوابش را فوری می‌دهم که همخونم است و می‌دانم که اگر مکث کنم معنی مکثم را می‌فهمد. من نمی‌توانم مکث کنم.

معنیش این نیست که خوشبخت نیستم اما خوشبختی در سی و خورده ای سالگی معنیش با ده سال قبلترش خیلی فرق می‌کند. آن موقع می‌شد با نفس کشیدن کنار کسی که دوستش داری خوشبخت باشی. با نگاه کردن به چشمهایش فقط یا با بیدار شدن کنارش. اما سالها، بی رحم و پشت سر هم دارند عبور می‌کنند. یهو می‌بینم پشت فرمان ماشینم نشسته ام و خواننده دارد می‌خواند: « همه چی آرومه من چقدر خوشبختم» و من دارم پوزخند می‌زنم که « ارواح خیکت!» و از این همه بدبینی خودم غصه ام می‌گیرد. دارم شبیه مادرم می‌شوم که عشق را باور نمی‌کند و به هیچ چیزی به جز عشق هم اعتقاد ندارد.

یک وقتی فکر می‌کردم نباید به خاطر چیزی به جز عشق ازدواج کرد. ازدواج سخت است و واقعا نمی‌ارزد به خاطر چیزی به جز عشق با آن کنار آمد. اما حالا این منم که دارم پای تلفن به پسرعمه ام می‌گویم: «حواست را جمع کن، مسائل مهمتری هم هست» و خودم فکر می‌کنم چقدر بی مزه است زندگی وقتی مسائلی مهمتر از عشق هم در آن هست.