"در کوچه باد مى آید و این ابتداى ویرانیست..."
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧  کلمات کلیدی: روزهای من
بچه خوابیده کنارم و پاهایش را چسبانده به من، من هنوز بچه ام را بو مى کنم، گفته بودم؟ وقتى رسیدم خانه داشت با دخترعمه هایش بازى مى کرد، شاد، سرخوش و خیس عرق. دختر کوچکتر یک پیراهن نارنجى پوشیده بود شکل خود خود تابستان. به سرم زده بود بروم شمال. تا نیمه راهش را آمده بودم براى بازدید کارگاه و یک ساعت و نیم بعد مى شد رسید به دریا، دریاى کف آلود خاکى شمال، وسوسه بیهوده اى بود. آدمهایم را جا گذاشته بودم خانه و ماشین هم همراهم نبود.  کارگاه خاکى و متروک به نظرمى رسید، گفتم: "چرا کار نمى کنند؟" جواب گرفتم که" باد مى آید." جواب شاعرانه اى به نظر مى رسید. فکر کردم که کاش باد که مى آمد ما هم کار را تعطیل مى کردیم، مى آمدیم مى نشستیم و زل مى زدیم به کوه.   دماوند پشت ابرها خودش را قایم کرده بود، لابلاى علفهاى سبز و بلند گله به گله شقایق روییده بود و دشت داشت صدایم مى کرد که بیا. نرفتم. کفشهاى بنفشم را خاکى کردم با بالا و پایین رفتن روى فونداسیونها و زل زدن به میلگردها و فکر کردن به اینکه عصر تابستان اینجا اینقدرها هم مرگبار به نظر نمى رسد و حتى کمى هم سردم شد.  تهران جا مانده بود پشت دودهایش، بچه ام جایى خیلى دورتر از من داشت مى دوید و بازى مى کرد و من ایستاده بودم رو به دماوند ناپیدا و باد مى آمد، ساعت سه بعد از ظهر تابستان بود، دیروز، ۶ تیر ٩١.