«من می‌خوام برگردم به کودکی»
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وقتی برای سینا دنبال مهدکودک می‌گشتم از هر مهدکودکی که می‌دیدم، بدم می‌آمد. هیچ کدامشان به نظرم محیط امن و شادی نمی‌آمد که برای بچه 3-4 ساله مناسب باشد. حالا دارم برای سینا دنبال مدرسه می‌گردم و مشکل جدیتری دارم. از هر مدرسه‌ای که می‌بینم خوشم می‌آید! از مدرسه‌های بزرگ با راهروهای طولانی و نمای آجری خوشم می‌آید. از مدرسه‌های فسقلی و فانتزی که به در و دیوارش عکسهای رنگی زده‌اند و حرفهای خوشمزه‌ای شبیه پژوهش تحویلم می‌دهند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که محیطی خشک و جدی و معلمهای با‌جذبه دارند خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که معلمهایش آدمهای بامزه و خوش خنده‌ای هستند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که حیاط فسقلی و جمع و جوری دارد خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که توی باغ است و حیاطش پر از درخت است هم خوشم می‌آید.

فکر می‌کنم علتش این است که من هنوز مدرسه را خیلی دوست دارم. هنوز که هنوز است به نظرم مدرسه رفتن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای دنیا می‌آید. جایی برای بودن. خندیدن. دوست شدن و یاد گرفتن. هنوز که هنوز است با صدای زنگ مدرسه قلب من تندتر می‌زند و حتی به سینا حسودیم می‌شود که قرار است برود مدرسه و توی دفترهای نو با مدادهای درازی که سرش پاک‌کن دارد مشق بنویسد و یاد بگیرد که بنویسد: « مامان » من مدرسه را دوست دارم. با آن مدرسه‌های خشک و خشن زمان جنگ، با آن همه داد و بیدادهایی که روانشناسی امروز از دم ردشان می‌کند، جایی را شادتر از مدرسه سراغ ندارم. جایی که راه روشن بود و دنیای نو، مثل ستاره برق می زد. به سینا حسودیم می‌شود.