لطفا حق تقدم را رعایت کنید!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸  کلمات کلیدی: روزهای من
بعضى وقتها زندگى مثل فیلمهاى تبلیغاتى خارجى مى شود. زن و مرد خوابیده اند و شعاع آفتاب از لاى پرده افتاده توى اتاق، بچه از اتاق کنارى بیرون مى آید و خودش را پرت مى کند روى تخت مامان و بابا. زن و مرد با لبخند بیدار مى شوند. بچه را بغل مى کنند و نوازشش مى کنند، تبلیغات بازرگانى همینجا تمام مى شود و شما تشویق مى شوید با خریدن سرویس خوابى که تبلیغش را مى کنند یا پوشک بچه یا حتى چیزهاى مسخره ترى مثل بیمه عمر این همه سعادت را به خانه خودتان بیاورید... زندگى واقعى اما بعد از این صحنه رویایى ادامه دارد. بچه واقعى شروع مى کند به لگد زدن و مرد واقعى بلند مى شود مى رود دستشویى و زن واقعى که هنوز آنطور که شایسته یک روز تعطیل است کش و قوس نیامده به بچه مى گوید بس کند والا از تخت پرتش مى کند پایین. موتور برق واقعى همسایه روشن مى شود و مرد واقعى سرک مى کشد و یادآورى مى کند که یخچال خالیست و باید بروند خرید. زن واقعى که حالا بچه را پرت کرده بیرون و براى خودش کش مى آید فکر مى کند تقصیر زندگى نیست که بهانه هاى کوچک خوشبختى را زود دود مى کند و مى فرستد هوا و تقصیر بچه واقعى نیست که حالا برگشته و نق مى زند: " موبایلتو بده!" همه چیز تقصیر آن فیلم تبلیغاتى ست که فقط نیمى از ماجرا را نشان مى دهد.