یک فنجان چاى داغ
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩  کلمات کلیدی: روزهای من
پیمانکار اسکلت فلزى پیشنهاد کرد جلسه را در کانکس آنها برگزار کنیم. سرپرستشان مردى پنجاه و خورده اى ساله است، از این مردهاى موسفید که لبخند مهربانى دارند. دفعه قبل که آمده بودیم کارگاه موبایلم آنتن نمى داد و گوشیش را قرض گرفته بودم که زنگ بزنم خانه، لبخند زده بود و گوشى را داده بود. سینى چاى را که آوردند سرم را بالا بردم و زل زدم به لیوانهاى نیمه کدر و چایى خاکى رنگ، چقدر هم دلم چاى مى خواست. قبل از اینکه بیاییم کارگاه سر جاده ناهارمفصلى خورده بودیم، کباب بره و برنج و حالا چرتم گرفته بود. داشتم سعى مى کردم خودم را راضى کنم به خوردن چاى خاکى که یک فنجان تمیز و سفید با آب جوش و لیپتون گذاشته شد جلویم. سرم را بلند کردم آقاى موسفید، بابا طور گفت: " من حواسم بود، دفعه قبل هم خانم مهندس چاى کارگاه رو نخورد." چشمهاى دور و بریها گرد شد و من لبخند زدم. در یک روز تابستان وسط ناکجاآباد مردانه اى که فقط تویش ستون سفید فلزى سبز شده و بتن، مهربانى پدرانه مرد یادم انداخت که با آنها فرق دارم. نه چون تنها زن بودم در شعاع خدا مى داند چند کیلومترى، براى اینکه یک نفر حواسش بود به من، که چاى خاکى نمى خورم. حتى اگر از روى چاله هاى بزرگ بتوانم بپرم، از نردبانهاى لرزان بروم بالا و به میلگردها دست بزنم. منتظر نمى مانم که در کارگاه به خاطر قدمهاى آهسته و احتیاطم مسخره ام کنند چون نه محتاطم و نه آرام و قبل از همه رسیده ام کنار دیوار حائلى که کج اجرا شده یا فونداسیونى که باید وضعیت ستونهایش را چک کرد. صبر نمى کنم تا براى عبور به من راه بدهند یا کمکم کنند. اما در آن اتاقک کوچک مهربانى پدرانه مرد به دلم نشست که حواسش بود که پشت دستهاى کثیف و اخمهایم زنى قایم شده است که چاى خاکى کارگاه را دوست ندارد.