"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید."
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من
صبح، درد مطلق بودم. پیچیده بودم به خودم و هى خودم را نیش مى زدم در تنهاییم. دلم مى خواست خورشید را برگردانم به همانجایى که ازش آمده بود و خودم را غرق کنم در احساس ته نشین شدن... آفتاب، ولى درآمده بود، موتور برق همسایه روشن بود و روز چه من مى خواستم، چه نمى خواستم شروع شده بود. صبحانه نخوردم. تمام راه تا دفتر نه آهنگها به دادم رسیدند نه صداها، عصبانى عصبانى رانندگى کردم تا دم دفتر و با نقاب لبخند روى صورتم با ۴۵ دقیقه تاخیر رفتم تو. کسى نفهمید حالم خوب نیست. گرسنه، خزیدم توى آبدارخانه؛ نان تازه روى کابینت بود با پنیر. همکارم تا دید دارم ناخنک مى زنم برایم شیر کاکائو آورد. برگشتم سرجایم، بچه ها دست گرفته بودند براى همکار نیمه جدید بى سر و صدا و داشتند مى خندیدند.  لقمه نان و پنیر به دست برگشتم سر میزم، کنار مهره هاى رنگى قرمز و سفید، لیوان آب و آلبالوهایم. چند دقیقه بعد متوجه شدم که دارم مى خندم و خنده ام دیگر الکى نیست. فکر کردم خوب شد که آفتاب طلوع کرد، من زدم بیرون از خانه و حالا اینجا هستم. ، شما زنهایى که سر کار نمى روید صبحهایى را که با شوهرتان دعوایتان شده چطور سر مى کنید؟