خنده هاى گمشده و روزهاى من
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من
مى گویم راز موفقیتت را به ما بگو و سه تایى ریسه مى روند. دارم دنبال رد سالها مى گردم و بچه ها را مى بینم. پسر بزرگتر ده ساله است، پسر شش ساله من و دخترهاى آزاده، دختر کوچکتر موهاى لخت قهوه اى روشن دارد. چشمهاى گرد آزاده توى صورتش جا خوش کرده و لابد وقتى بزرگ بشود مثل مادرش ریاضیش خوب مى شود. آزاده را یادم مى آید که مساله هاى مثلثات و جبر برایش آب خوردن بود. حالا حرف از این مى زند که مهندسى را که سالهاست بوسیده و گذاشته کنار، دیگر دوست ندارد. دوست دارد کار فنى یاد بگیرد؛ خیاطى. من باید نویسنده مى شدم، آزاده خیاط، غزال مى شد یک کوهنورد حرفه اى، الى باید دکتر مى شد و این الهام، این یکى را نمى دانم ولى از آنجا که او هم سالهاست کار دیگرى غیر از رشته خودش را دارد، لابد جوابش چیزى غیر از مهندسى است. به جایش البته مثل بچه آدم، نسل فشارپذیرى که ما بودیم، همه رفتیم دانشگاههاى درست و حسابى و مهندسى خواندیم که باعث افتخار خانواده ها باشیم و اگر وقت شد یک روزى، وقتى بزرگتر شدیم و فشار خانواده از دوشمان برداشته شد کشف کنیم که چه مى خواستیم بشویم و چى شدیم. بچه ها دارند قایم موشک بازى مى کنند و خانه را گذاشته اند روى سرشان. الهام دارد خیلى جدى چیزى را تعریف مى کند. دختر کوچکتر جیغ مى زند و سرخوش دنبال بچه هاى بزرگتر مى دود. من که از وقتى آمده ام، بین اشک و خنده سرگردان بودم حالا دارم مى خندم، سبک و بلند بلند... و فکر مى کنم همین نبودن و دور بودن از دوستهاى دخترم بوده که روزهایم را کدر کرده است.  آرامشى که در این خنده هاى بلند هست، در  کجاى دیگر زندگى مى شود پیدا کرد؟  بهترم، خیلى بهترم... از آن همه خنده و خنداندن سرحال آمده ام و حتى اگر الهام خیلى خلاصه از راز موفقیتش حرف زده باشد.  جاى تو را هم خالى کردیم الى خانم و البته حرف درس خواندنت شد و همان بحث همیشگى سر پیرى و معرکه گیرى و حالا چه وقت درس خواندن است و اینها. در مجموع البته، شیدا با دل پرش مجالى نداد به بقیه دوستان و البته چشممان روشن که بیست ساله شدیم در این دوستى و حالا آزاده دارد مى رود و الهام. مهاجرت هنوز دست از سر دوستان من برنداشته و خدا مى داند کى دست بردارد...