پسرم، چرا قفل مى دهى دست من، آخر؟
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

بعد از یک هفته، هنوز وقت تعریف کردن اشکم سرازیر مى شود. دوستم دست و پایش را گم مى کند که حق دارد. من هم ناغافل یکى جلویم بزند زیر گریه دستپاچه مى شوم. از جایم بلند مى شوم و دستمال کاغذى برمى دارم. پسرها جلویمان روى فرش تیله بازى مى کنند. حواسشان به من نیست. رد ریمل دستمالم را سیاه کرده و دلم هنوز پر است. لیوان آب را پر مى کنم و مى نشینم. خانه، بدون مادرم، خاک آلود و گرم و کم نور به نظر مى رسد. شب، سنگین و پرسر و صدا در این خانه جاریست. اینجا از شیشه دو جداره خبرى نیست و ماشینها انگار دارند از توى خانه و از روى من عبور مى کنند. صداى محو دلنگ دلنگى از غرفه اى که کنار میدان زده اند به گوش مى رسد که معلوم نیست ریتم عزاست یا عروسى. 

شب گرم و سنگینى است و من خسته ام. تنها که مى شویم با بداخلاقى پسرک را راهى مى کنم بخوابد. دیگر تحملش را ندارم.  از ٨ صبح بیدارش کرده ام، صبحانه داده ام، با خودم بردمش سرکار، نق نقهایش را تحمل کرده ام، ناهارش را داده ام، گوش کرده ام به حرفهایش از بازیها، بعد از شرکت برده امش اسباب بازى فروشى که به قولم عمل کنم، بعد آمده ایم اینجا، تجدید قوا، بعد رفته ایم تئاتر و یک ساعت نگاه کرده ام به چهره مشعوف بچه ام که یادم نرود چرا نشسته ام آنجا، بعد رفته ایم سوپراستار و بچه ها اینقدر جیغ و داد کرده اند که سرسام گرفته ایم و سینا ورد "گشنمه"، " گشنمه" را  باز هزار و یک بار گفته، شام خورده ایم و صبر کرده ام تا هزار بار دور حیاط مرکز خرید گلستان بدود و سر آخر برگشته ایم  این خانه. حالا آیا بهشت زیر پاى من است یا نه؟ گیرم که اخم کردم آخر کار و پسرک که غر زد :" چرا بداخلاقى؟" گفتم:" ساکت... هیچى نمى خوام بشنوم." لب ورچید و رفت خوابید.  

من دراز کشیدم جلوى کولر بى حالِ خانه و فکر کردم: " آخیش، سکوت، تنهایى" ولى آرامشى که منتظرش بودم سراغم نیامد. سوسک سیاه و بزرگى در دستشویى خرت خرت مى کرد. اول صدایش را شنیدم و بعد بهش زل زدم: " تو که مى دانى من عرضه کشتنت را ندارم، برو به زندگى بى ریختت ادامه بده."، سوسک سیاه نگاهم کرد و شاخکهایش را تکان داد که به زبان سوسکى لابد یعنى "خیلى هم ممنون." تنهایى را مى خواهم و نمى خواهم. توى کیفم که دنبال شارژر موبایلم مى گردم، دستم به قفل کوچک زرشکى مى خورد که دو روز پیش سینا بهم داده و من پرتش کرده ام توى کیفم. سینا گفت:" مامان ببین دو تا دارم، یکیش مال تو!" این قفل من است، کلید ندارد. محکوم شده به اینکه تا ابد بسته بماند و هر روز خدا زل بزند به محتویات کیف من. شارژر موبایلم را پیدا کرده ام ولى حالا یادم نمى آید جعبه دستمال کاغذى را کجا گذاشته ام...