"نیست در لوح دلم جز الف قامت یار"
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من
دکتر گفت بلند شو کمرت را ببینم. دستش را که کشید روى ستون فقراتم گفت: " چه گودى کمرى هم دارى!" با لحنى مشعوف انگار که گفته باشد، " چه چشمهایى هم دارى!" اولین بار بود که کسى از گودى کمرم با این لحن حرف مى زد. براى اینکه بدانم که در جواب دکتر باید بگویم " خواهش مى کنم، قابل شما رو نداره!" یا فقط لبخند ساده مودبانه بزنم، چرخیدم که صورتش را ببینم.  نشسته بود پشت میز، دست توى ریش پرفسورى و متفکر، شرلوک هلمز وار که بخواهد مساله اى پیچیده را حل کند.  من هم برگشتم سرجایم و کمر گودم را چسباندم به پشتى صندلى... دکتر هنوز داشت فکر مى کرد، آیا دکترهاى ارتوپد براى کمرهاى گود شعر هم مى گویند؟