صبح داغ تابستان و دماوند برفى
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من
پایم از لابلاى میلگردها سر مى خورد، انگار بندبازى هستم روى یک طناب باریک، مدیر پروژه داد مى زند: " خانم مهندس نیا" وقتى مى گوید نیا، نباید بروم. حالا نه راه پس دارم نه راه پیش اما بدون اینکه خودم را از تک و تا بیندازم و بیفتم با قدمهاى آرام برمى گردم. فونداسیون را دور مى زنم تا به قالبهاى آن طرف نگاه کنم. دارم در حد فاصل دیواره گود و میلگردهاى دیوار حائل راه مى روم و یادم مى آید که هفته پیش بخشى از دیوار گود همین قسمت ریخته و دو تا کارگر زیر خاک مانده اند. حجم خاک زیاد نبوده و به موقع کارگرها را بیرون آورده اند اما حالا در این باریکه جز من کسى نیست و کسى هم حواسش به من نیست... ترس قدمهایم را تند مى کند. مادر شدن چه بلایى سر قلبم آورده که قبل از اینکه فکر کنم به خودم و جانم، فکر مى کنم به بچه ام، پسرک چموش سرتقم که حرفم را گوش نمى کند ولى هنوز براى قصه شنیدن التماس مى کند.    امروز همه قصد کرده اند قانون بقاى هوار را به هم ثابت کنند. کارفرما سر مدیر پروژه هوار مى زند، مدیر پروژه سر سرپرست کارگاه، سرپرست کارگاه، کارگرش را دعوا مى کند و کارگرش خانه که برود سر زن و بچه اش داد مى زند و آن بچه شاید نمى داند  که چون کارفرما دیشب خوب نخوابیده، امشب او دارد از پدرش کتک مى خورد. هوار زدن آدمها اعصابم را خراب مى کند، از کانکس کوچک مى زنم بیرون و مى روم به سمت دشت. امروز دماوند پیداست و باریکه دودى مثل همیشه در کنار قله برفیش دیده مى شود. جرثقیل و لودرها، سکوت کارگاه را بر هم مى زنند و هوا حتى در این ساعت صبح هم گرم است. گرسنه ام شده و خسته ام، دلم براى چیزى یا کسى تنگ است که نامش را از یاد برده ام، دلم شور مى زند، مى دانم و نمى دانم چرا... در کانکس هنوز صداى هوار زدن مى آید.