خوش به حالت رفیق!
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من
هوا بى رحمانه گرم است، شال بزرگى سرم کرده ام که در دادسرا بتوانم موهایم را راحت بپوشانم و حالا دارم از گرما مى میرم.   محیط ناخوشایند دادسرا پر از آدم است. روزى که احضار شدم و کنار اسمم عنوان متهم نشست و آمدم اینجا، مضطرب بودم. حالا فقط آمده ام براى پیگیرى پرونده و اینکه بدانم جریمه را باید به کدام حساب واریز کنم و بستن پرونده، اما با همه اینها محیط متشنجم مى کند. آدمهاى با دستبند کنار سربازى که بهشان وصل شده، زنهاى گریان، مردان مستاصلى که دنبال پرونده خلاف پسرانشان آمده اند، زنهایى مثل من که به اطرافشان نگاه مى کنند...  اینجا ناکجا آباد است، انگار نه انگار که عصر رایانه و فلش ممورى و انتقال اطلاعات به سرعت نور است. اتاقهاى بزرگ، کمدهاى بزرگ دارند با پرونده هاى کاغذى، در بیشتر اتاقها از کامپیوتر خبرى نیست، فقط یک منشى بداخلاق هست با یک دفتر دستک عظیم و قیافه اى عبوس که مخصوص آدمهاییست که کارهاى پیش پا افتاده دارند ولى به دردسر انداختن مردم را دوست دارند. نیم ساعت طول مى کشد تا مرد سرش را بلند کند، از پشت عینک ذره بینى اش نگاهم کند و بگوید که دوباره باید برگردم واحد رایانه.  در واحد رایانه هم یک ربع ساعت طول مى کشد تا زن بداخلاقى شماره پرونده ام را بزند روى کامپیوتر و بگوید :" پرونده تان نیامده!" در این چاپارخانه عصر حجر حکم دادگاه تا از شعبه تجریش برسد به الهیه یک ماه طول مى کشد، تازه معلوم نیست که کى پرونده را داده باشند به پست، والا تاریخ صدور حکم مال دو ماه پیش است. براى استفاده از بیمه ماشین، کپى پرونده ام را لازم داشتم و کپى را دست شخص نمى دادند. کسى بود به نام عباس که کارش این بود که پرونده را تحویل بگیرد و همراه آدمى که کپى را لازم دارد برود تا اتاق کپى. یک عباس بود و یک طبقه پر از آدمهایى که کپى از پرونده لازم داشتند به هر دلیلى. روش شکار عباس به این شکل بود که باید مى ایستادى توى راهرو و هوار مى زدى "عباس!" و هر که مى گفت بله، آستینش را مى چسبیدى و مى بردیش شعبه دادسراى مربوطه که پرونده ات را تحویل بگیرد! همان موقع هم فکر مى کردم چرا یکى از مهمترین ارگانهاى قضایى مملکت باید به این روش بدوى اداره شود؟ حالا دیگر نمى پرسم چرا، سرم را مثل اسب مى اندازم پایین، با یک لبخند سفارشى روى لبم از این اتاق به آن اتاق مى روم. مسئول پست قضایى نیست و من گرمم شده و روز مرخصیم و وقت هزار کارى که براى انجامش برنامه ریزى کرده ایم دارد به هدر مى رود. امیر مى گوید " برویم، آخر تابستان دوباره سر مى زنیم." من نگاه مى کنم به برگه حکم و مى گویم: " پس باشد آخر تابستان..." سربازى براى سربازى دیگر که در سایه نشسته دستش را تکان مى دهد و مى گوید:" خوش به حالت رفیق!" و سرباز دوم لبخند مى زند. عباس با یک آدم جدید و یک پرونده جدید دم اتاق کپى است و هوا هنوز داغ داغ است.