"ناتوانى این دستهاى سیمانى"
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قلبم یکى، شاید هم دو تا ضربه را جا انداخت. ایستاد انگار براى یک ثانیه و بعد دوباره راه افتاد. نفسم بند آمد. قلبم حالا داشت تندتر مى زد. انگار که بخواهد مکث بى موقعش را جبران کند و من داشتم نفس نفس مى زدم. براى یک ثانیه، قلبم نزد و من و قلبم خیره شدیم به هم،"خوب که چى"وار، بعد دوباره شروع کرد. 

مردن به همین راحتى بود. اینکه قلب لج کند. خسته باشد یا بى حوصله و یا از یک عمر پمپاژ کردن خون در رگها کسل شده باشد. اینکه بخواهد بایستد و دور و برش را نگاه کند.

فکر کردم به خویشانى که قلبهایشان پیش از وقت از دنیا برده بودشان، مادربزرگى که ندیده بودمش، عمه بزرگ که پسر کوچکش فقط کمى از ٨ سالگى من بزرگتر بود وقتى سکته کرد و مرد و عموى چشم آبیم که یک سکته را رد کرد و دومى را طاقت نیاورد. فکر کردم توقع مسخره ایست که انتظار داشته باشم که فقط ژنهاى خوبشان را به ارث برده باشم.  توارث دست به کار شده بود تا به من بفهماند که اگر موهایم هنوز سفید نشده، اما به قلبم امید چندانى نباید ببندم. 

بابا را لازم داشتم که از ژنهاى خانوادگیمان پیشش شکایت کنم. که نبضم را بگیرد و بگوید که چیزى نیست، یک "آریتمى" ساده است و حالا حالاها مردنى نیستم. مامان را لازم داشتم که چین بیندازد به پیشانیش و به بابا غر بزند: " حالا ببر یه دکتر متخصص ببیندش." دلم مى خواست کوچک باشم در امنیت خانه اى که آدم بزرگها توش مراقبم باشند و من هنوز آنقدر بزرگ نشده باشم که ژنهاى خانوادگى رقص بیمارشان را شروع کرده باشند. دلم مى خواست بروم تا استانبول و سرم را در دامن مادربزرگى که سالهاست مرده پنهان کنم و بگویم که مى ترسم، از مردن، از تنها گذاشتن بچه ام در دنیایى که مردن مادرها را به هیچ مى گیرد و با من شوخیش گرفته است.