خسته نشدی از مردن مادر بزرگ؟
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

مادربزرگم یک سبد خیاطی داشت. یک سبد حصیری که تکه پاره‌های نیمه‌کاره خیاطیش، قیچی دسته سیاه بزرگش و انگشتانه و نخهایش را تویش نگه می‌داشت. سبد جایش روی زمین بین تخت و پنجره بود. مادربزرگ وقتهایی که می‌نشست، اگر می‌نشست، فوری چیزکی از جعبه خیاطی در می‌آورد و شروع می‌کرد به بافتن یا رفو کردن یا سر انداختن. مادربزرگ از نسل زنهایی بود که بیکار نشستن بلد نبودند، استراحت کردن هم. از نسلی که زندگی برایشان خدمت کردن مدام بود، مدام دویدن، مدام مهربان بودن. سبد خیاطی هست، هنوز هست. همانجا کنار تخت و دسته سیاه قیچی هم از لای تکه پاره‌های پارچه زده بیرون. مادربزرگ نیست.

دارد هفت سال می‌شود. من، که وقت مردنش ندیدمش- 6 سال قبل از آن هم- هنوز دلم برایش تنگ می‌شود. هنوز گاهی بوی تنش که یادم می‌آید، قلبم تیر می‌کشد. هنوز باورم نمی‌شود که همینطور بیکار، مرده باشد. شاید سفر بعدیم، بروم سبد خیاطیش را بردارم برای خودم. اما اگر سبد حصیری را بگذارم کنار تختم، آن وقت مادربزرگم حوصله‌اش سر نمی‌رود؟ نکند راست راستی بمیرد وقتی که توی خیال من هم مرده باشد؟