همه بچه هاى من *
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

پسرها ریز ریز و یک بند حرف مى زنند. حتى یک ثانیه سکوت نمى کنند. پسرم کلمه ها را شمرده و آهنگین مى گوید، مثل حرف زدن من و دوستش یک جور کشدار خوشایندى حرف مى زند شبیه پدرش. باید همان وقت که پسرکم هنوز کوچک بود و جانش را داشتم یکى دیگر مى زاییدم. پسر مى خواستم باشد و اسمش را مى گذاشتم میلاد و حالا به جاى پسر همسایه، پسرم مى توانست با برادرش بازى کند.

اما اگر دختر مى شد چى؟ چقدر دلم مى خواست یک دختر داشته باشم اما دلم نمى آمد به دنیا بیاورمش و این همه دورویى را یادش بدهم و آخر سر بگویم همین است که هست. تازه احتمالش همیشه بود که من هم مثل مادرم، عشق پسر باشم و دخترم را که شاید چشمهایش سبز بود و اسمش یاسمن یا هلیا، کمتر دوست داشته باشم. آن وقت یاسمنم، لج مى کرد با سینایم. من مى ماندم بین هر دو و لابد مثل مادرم طرف سینا را مى گرفتم و یاسمن هم مى شد یک حسود کهنه مثل من، نه همان بهتر بود که میلاد را مى زاییدم و خانه را براى همیشه از تاراج عروسکهاى باربى، پیرهنهاى صورتى کوچولو و دم موشى محفوظ نگه مى داشتم. میلادم به سینا مى گفت: "داداش" مثل خواهرزاده هاى امیر و همه کارشان شبیه هم مى شد.

اما میلاد با صورت سفید و چشمهاى سبزش - چشمهاى دومى حتما دیگر به پدرش مى رفت، نمى رفت؟ - ماند و من نزاییدمش و من هى ته کشیدم و تلخ شدم و سینایم قد کشید و بزرگ شد و حالا مى خواهد برود کلاس اول.  حالا دارد شعر ماشین مشدى ممدلى را مى خواند، پسرم، پسر من، که عاشقشم. که از همه آدمهاى این دنیا بیشتر دوستش دارم. که همه دنیا یک طرف و این بچه با آن چشمهاى گرد و خنده هاى قشنگش یک طرف. که من مادرش هستم.  مادرى که خسته است و بى حوصله. مادرى که دلش نمى خواهد بچه دیگرى داشته باشد فقط دلش مى خواهد از همین یکى با همین حرفها و اداها دو تا داشت که پسرک تنها نباشد. 

 

به بهانه این پست   عنوان هم مال همان پست است*