سنجش تراکم استخوانهاى بیست سالگى
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دیوار سمت راستم سفید و صورتیست و دیوار سمت چپ زرد بدرنگ. دستگاه ستون سیاهى را روى تنم حرکت مى دهد و سر و صدا مى کند. تخت با تکان خفیفى مى لرزد. مضطربم و نمى دانم چرا. به پرزهاى صورتى روى کاغذ دیوارى نگاه مى کنم و گاهى چشمهایم را مى بندم. مسئول دستگاه صداى زشت  و چشمهاى زیبایى دارد. براى همین نزدیکم که مى آید چشمم را باز مى کنم تا چشمهاى درشتش را زیر سایه ابروهاى خوش حالت قهوه ایش نگاه کنم. دختر لاغر است، خیلى لاغر و ده سالى از من کوچکتر است. مى پرسم: "یعنى توى سن من هم احتمال پوکى استخوان هست؟" مى گوید: " تو هر سنى احتمالش هست، حتى بیست سالگى."

طنین بیست سالگی مثل یک آهنگ دور توى سرم مى پیچد. بیست ساله که بودم حواسم نبود به گودى کمر و سنجش تراکم استخوانم. عاشق شده بودم. جدى، جدى و دیوانه وار. عشقى که نه منطق سرش مى شد. نه توجیهى داشت و نه جوابى. خام. تازه  و پرشور. بى حساب و کتاب و بى نتیجه... تا دوباره عاشق شدنم، دیگر آنقدرها بى کله نبودم. حواسم جمع شده بود. مواظب بودم با سر خودم را پرت نکنم در پرتگاه دردناک عشق یک طرفه.

حالا به دخترانى فکر مى کنم که در بیست سالگیشان دراز کشیده اند روى همین تخت و منتظر مانده اند تا دستگاه با رنگ قرمز و زرد و سبزش بهشان بگوید که کجاى کارشان خراب است. نمى دانم براى بیست سالگى سالهاى پیش خودم است که مى خواهم گریه کنم یا براى اینکه مى ترسم دخترک با آن چشمهاى درشتش بگوید اوضاع کمرم بدتر از آن چیزى است که فکر مى کنم. در هى باز و بسته مى شود و من خودم را جمع مى کنم. دلم نمى خواهد کسى مرا که دراز کشیده ام روى این تخت قهوه اى با موهاى آشفته ام ببیند. مى خواهم فرصت داشته باشم خودم را مرتب کنم واشکها را عقب بزنم.

دستگاه با یک تکان ناگهانى مى ایستد. دختر چشمهاى درشتش را به من مى دوزد: " مى تونین بلند شین!" بلند شده ام و دارم مانتو مى پوشم که یادم مى آید براى چه آمده بودم. مى پرسم: " چطور بود اوضاع؟" لبخند مى زند: " خوبه، پوکى استخوان ندارید." آبى روى آتش، اضطراب را مى فرستم دنبال کارش، به خودم مى گویم: " خوب میشم!" به خودم جواب مى دهم:" میدونم خره!" و در زرد را باز مى کنم و مى روم بیرون.