شش ساله از تهران
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

خط بخیه روى چانه پسرم هنوز نمایان است و بنفش رنگ. درست به فاصله یک سانتى زیر این خط یک زخم تازه است که با کوبیدن چانه اش به کف استخر درست شده... اینکه بچه چطور موفق شده در عمق یک متر و شصت سانتى استخر پر از آب چانه اش را به کف استخر بکوبد هنوز براى من هم جاى سوال است. خودش مى گوید نردبان استخر را گرفته و خودش را کشانده پایین، کل کل با دختر عمه که کدامشان مى تواند کف استخر دراز شود. حالا آمده از حیاط و زیر ابرو و کنار چشم راستش باد کرده، مى گوید پسر همسایه چیزى را پرت کرده و خورده به کنار چشمش. توى کیسه یخ مى گذارم و مى دهم دستش. به فردا فکر مى کنم و بابا.  

 همینجوریش هم بابا فکر مى کند که مادر خوبى نیستم. بس که مادر من آنقدر مواظبمان بود که خراش هم به دست ما به ندرت مى افتاد. اما من آدم پیچیدن بچه لاى پر قو نیستم. دلم نمى آید تابستانش را پشت پنجره با نگاه کردن به حیاط و حسرت بچه هاى همسایه را خوردن بگذراند. همین حالا هم مى گویم که باز باید دوچرخه سوارى کند. مهم نیست که افتاده و چانه اش بخیه خورده. قرار است یک روز این بچه رانندگى کند، نه؟ قرار است تنهایى از در خانه برود بیرون و در این شهر دیوانه زندگى کند.اینها را که به بابا که بگویم مى گوید که بچه هنوز کوچک است و من مادر بى خیال و دل گنده اى هستم که خیلى هم بیراه نیست. ولى مهم نیست که بابا چه مى گوید. مهم این است که من الان سى و شش ساله نیستم و فقط شش سالم است و برایم مهم است که بابا وقتى بعد یک ماه بچه ام را مى بیند بهم گیر ندهد که مادر بدى هستم.

 سینا مى گوید: "فردا منو بذار خونه عمه!" مى گویم: "مگه با من نمیاى فرودگاه؟"

- آخه دده دعوات مى کنه!

- خب بکنه، منو دعوا مى کنه تو رو که دعوا نمى کنه!

- من نمى خوام دده تو رو دعوا کنه! تقصیر خودم است.

تا چشم باد کرده اش را دیدم اولین جمله ام این بود که " حالا من جواب بابامو چى بدم!" دستم را مى کشم روى موهاى فرفرى پسرم. مى گویم: " نترس عزیزم، باباى منه، خودمم از پسش برمیام!" هنوز دارد با چشمهاى گشاد نگاهم مى کند. ادامه مى دهم: " تازه اگه نریم دده همه سوغاتیامونو مى خوره!" لبخند مى زند و بالاخره مى گوید: "باشه!" شکمویى پدربزرگ برایش باورپذیرتر از شجاعت مادرش است، یعنى من الان سرم را به کدام دیوار بکوبم؟