"با گرگها مى رقصد."
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

دکتر مى گوید: " قلبت خوب است." و من به خطوط درهم و برهم نوار قلبى نگاه مى کنم. وقتى آن انبرها را به دست و پایم بستند، قلبم آرام و وظیفه شناس داشت کارش را انجام مى داد. بعد دکتر سر گرد دستگاه اکو را گذاشت روى سینه ام و محکم فشار داد. دستگاه دردم آورد و بعد صداى قلبم در اتاق کهنه درمانگاه قلب پیچید. آرام و مطمئن و حتى کمى خسته. تاپ، تاپ، تاپ...

یاد روزهاى تابستان هفت سال پیش افتادم که دکتر دستگاهى شبیه همین را مى گذاشت روى شکمم و صداى شاد و شنگول قلب نوزادم مى پیچید توى اتاق و من به اسبهاى سفید و کوچکى فکر مى کردم که در چمنزار بالا و پایین مى دویدند. پى تى کو، پى تى کو، پى تى کو... آن وقت من احساس مى کردم من هم دارم همراهشان مى دوم. در هیجان روزهاى نیامده، حسهاى نیمه تمام و عشقى که هنوز نمى دانستم قرار است براى همیشه خدا قلبم را دو پاره کند. 

جاى بخیه ها را هم به بابا نشان مى دهم. مى گویم :"درستش کن" یک برجستگى جا مانده روى خط سپید و محو بخیه هاى سزارینم، دکتر بعد از زایمان گفته بود سزارین دوم را که کردى درستش مى کنیم. مى گویم دیگر بچه نمى خواهم و بابا اخم مى کند: "چرا؟" چقدر این روزها همه از من همین سوال را مى پرسند و جوابم کسى را قانع نمى کند: " چون خسته ام!" بابا مى گوید بیهوشى مى خواهد و درد خواهم داشت مى گویم مهم نیست. ولى امروز کارهاى مهمترى دارم. یک روز دیگر آخرهاى تابستان مى آیم. بابا سرش را تکان مى دهد به این امید که خیال این دیوانگى از سرم بیفتد و باز مى گوید: "تو بچه بیار من نگهش مى دارم." و من لبخند مى زنم. روزه ام. با حرف زدن انرژیم از دست مى رود و ساعت هنوز ٩ صبح هم نشده است.