«من به این تسلیم مى اندیشم، این تسلیم دردآلود»
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

با صداى هق هق از خواب مى پرم. پسرم است. صدایش مى کنم. مى آید. صورت خیس از اشک، تنش خیس عرق. بغلش مى کنم. دستم را مى کشم روى صورتش. مى پرسم: " خواب بد دیدى؟" هق هق کنان سرش را تکان مى دهد که نه. مى برمش توى اتاق و لباسش را عوض مى کنم. مى گویم: " چرا گریه مى کردى عزیزم؟" آرام مى گوید: " خوابم نمى برد."  - چرا نیومدى پیش من؟ - بابا گفت نیا ... به ساعت نگاه مى کنم. یک ساعت خوابیده ام و بچه ام یک ساعت گریه کرده، آنقدر که بالشش خیس از اشک است. قلبم فشرده مى شود. مى برمش توى اتاق. مى خوابانم کنار خودم. دستهاى داغ و کوچکش را مى گذارد روى شانه ام. مى گویم: " هر وقت خواستى مى تونى بیاى بغل من، هر وقت که خواستى..." خوابش برده و حالا من دارم گریه مى کنم. مگر همه اش چند سال دیگر در آغوش من جا مى شوى پسرم، پسر جانم؟