"قرعه فال به نام من دیوانه زدند"
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

پسرم مى گوید: "مى دونم تو فردام برام قصه نمى گى."

پسرم مى گوید:" تو که همه اش کار دارى!"

پسرم مى گوید: "من خدمتکارم یا آدم؟ چرا همه کارها رو من باید بکنم."

پسرم مى گوید: " تو هیچ وقت حوصله ندارى!"

من هنوز روى موهاى خرماییش را مى بوسم و غش مى کنم براى نگاه کردن و لب ورچیدنش.  به بازى مى پرسم: "بگو ببینم اگه خوشگلترین خونه دنیا رو یه طرف بذارن، سینا رو یه طرف، مامان کدومو برمى داره؟" جواب مى دهد: "خوشگلترین خونه دنیا رو. "و با شیطنت نگاهم مى کند. قلقلکش مى دهم:" نه سینا رو برمى داره." خوشش آمده و مى گوید: " بازم بگو." مى گویم و هى همه چیزهاى خواستنى دنیا را مى چینم یک طرف و سینا را طرف دیگر و باز هر بار که مى گویم: " مامان سینا رو برمى داره." چشمهایش از خوشى برق مى زند. مى گویم: " حالا نوبت توئه!" منتظر است. مى پرسم: " اگه خوشگلترین قصر دنیا  با خوشگلترین ماشین دنیا و همه اسباب بازیا یه طرف و مامان یه طرف تو کدومو بر مى دارى؟" مکث مى کند. فکر مى کند و مى گوید: " خوشگلترین قصر دنیا و خوشگلترین ماشین دنیا و همه اسباب بازیا رو"  از صداقتش خنده ام مى گیرد. مى دانم که ارزانتر از اینها فروخته خواهم شد ولى به دیدن چشمهاى گرد و قهوه ایش مى ارزد وقتى مى پرسد: " تو چى مامان؟" مى گویم: " تو بگو همه دنیا، یه طرف سینا یه طرف، مامان سینا رو برمى داره."  مى پرسد: "چرا؟" صداقت دست نخورده پسرکى که عشق مادرش را درک نمى کند. مى گویم: " براى اینکه من مادرم عزیزم." و بازى تمام مى شود.

یادم مى آید حامله که بودم امیر یک شب خواب دیده بود که بچه مان چشمهاى گرد و قهوه اى دارد." درست مثل چشمهاى تو" و حالا پسرم چشمهاى گرد و قهوه ایش را بسته و خوابیده، من فکر مى کنم همه دنیا یک طرف این موجود کوچولوى از خود راضى خود محور آدم فروش یک طرف، مادربزرگم حق داشت که مى گفت:" تاش اولاسین، آنا اولمایاسین!*"

 

* سنگ بشى، مادر نشى!