« بار دیگر شهری که دوست می داشتم.»
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

پنجشنبه 5 مرداد / استانبول/ روز اول

گرمای هوا نفسم را می برد و تراموا شلوغ است. خیلی شلوغ. پسرم سرش را گذاشته روی چمدان و چشمهایش را بسته است. دور و بریها نیمچه چشم غره ای می روند که در تراموای شلوغ بچه شش ساله را نشانده ام روی صندلی اما چاره ای ندارم. دو تا چمدان همراهم است و بچه تمام دیشب را نخوابیده. جانش را هم ندارم که توی این گرما بغلش کنم و چمدانها را هم نگه دارم. پس نگاههای اطرافیان را تحمل می کنم. منتظرم که یکی شان متلک بگوید که این خارجیها می آیند و جای ما را تصاحب می کنند تا به ترکی جوابشان را بدهم. اما چشم غره ها به کلمه تبدیل نمی شوند. شاید هم من خسته ام که فکر می کنم همه به من چشم غره می روند. شرجی هوا کلافه ام کرده است. خودم را دلداری می دهم کحه  لابد یک عالمه از این آدمها روزه هستند. ماه رمضان اینجا روی در و دیوار هست، از تخفیفهای مخصوص ماه رمضان تا برنامه های شبانه.  اما شهر برای خودش روشن و آشنا زندگیش را دارد. رستورانها باز هستند و مردم گله به گله نشسته اند به خوردن. کسی هم کاری به کار کسی ندارد. زنی که کنارم ایستاده دارد زیر لب دعا می خواند. ازش به ترکی می پرسم که چمدان پایش را اذیت می کند یا نه. با سر جواب می دهد که نه. من چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام و به دور و برم نگاه می کنم.

تا باد دریا به صورتم نخورده احساس نمی کنم که آمده ام استانبول آشنا. از روی کشتی به شهر نگاه می کنم. به ایاصوفیه آشنای دوست داشتنی. به سبزی آشنای شهر و پرچمهای قرمز که گرما هاله ای محو کشیده رویشان. انگار که یک مه داغ روی شهر نشسته و همه تصاویر را مبهم و مه آلود کرده است. اما شهر همان شهر است. باد حالم را جا می آورد. فکر می کنم خوب شد که آمدم. پسرم می گوید: « تو گفته بودی آشغال ریختن توی آب ممنوعه. پس چرا آب پر از آشغاله؟» روی آب نزدیک اسکله پر است از پاکتهای چیپس و بطریهای آب معدنی. حیف شهر به این زیبایی. سرم را که بلند می کنم و از ساحل که فاصله می گیریم دیگر فقط آبی دریا می ماند و خط کف آلودی که کشتی پشت سرش جا می گذارد. فکر می کنم برای همین آمدم. برای همین که بنشینم روی کشتی و زل بزنم به پرچمهای قرمز و یادم برود که چقدر خسته ام.

به خانه رسیده ایم. یادم باشد، بروم بپرسم ببینم گوشواره های مادربزرگم کجاست. عکسش اینجا روبرویم است و جایش هنوز خالی است. کجایی مادربزرگم؟ شیدا این سالها تند و تند در خانه تو سر و کله اش پیدا می شود و دنبال تو می گردد. مبلهایت. عکسهایت. سبد خیاطیت همه اش اینجاست. پادریهایی که تو بافته ای. قلاب بافیهای روی میزها. ساعت قدیمیت. قاب عکس قدیمی پدربزرگ که هرگز ندیده امش. همه اینجاست. فقط تو نیستی، دیگر دارد می شود هشت سال که نیستی و هنوز جایت اینجا خالیست.