«دلبرکان غمگین من»
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر ، حسود خانم

این طرف شهر آرامتر از نیمه شناخته شده اروپایى شهر است. با بافت عمدتا مسکونى و در قسمتهاى حاشیه اى تر خیابانهاى پهن و اتوبان. این تابستان، شهر خلوتتر از همیشه است. گرم است و ماه رمضان. دختر خاله مى گوید: " همه برگشته اند به دهاتهاى خودشان." با لحن یک متولد استانبول که مهاجرهاى نسل اول هنوز به نظرش دهاتى مى رسند. بهش یادآورى نمى کنم که خودش هم مهاجر زاده است. با پدرى عرب و مادرى ایرانى و پدرش هنوز ترکى را با لهجه نیمه عربى اهالى کرکوک حرف مى زند.  اما همانقدر که من در کوچه هاى ناآشنا غریبى مى کنم، او همه جا را مثل کف دستش بلد است. بدون اینکه قوز کند یا مکث کند با اعتماد به نفس دختر بیست و اندى ساله اى که مى داند خوشگل است راه مى رود و من بچگیش یادم مى آید. دو سالگیش با آن موهاى وزورى وقتى زبانش نمى چرخید به من بگوید: آبلا و به جایش مى گفت: آببا

بچگیش را خیلى دوست داشتم اما حالا حرف چندانى نداریم با هم بزنیم. از نظر من او قشنگ است ولى کمى هم کم هوش به نظرم مى رسد. من از نظر او چطورى به نظر مى رسم؟ نمى پرسم و نمى خواهم بدانم. بهرحال بوتیکهاى کادى کوى را مثل کف دستش بلد است و مثل فرفره خرید مى کند. دختر یکى یک دانه یک خانواده معمولى است ولى یادش داده اند که خوش باشد. بابا به من یاد داد دستم توى جیب خودم باشد و هرگز به هیچ مردى تکیه نکنم. چرا؟ دختر را باید کمى آرامتر، کمى لوستر، کمى مفرحتر بزرگ کرد. دخترک که پدرش یک کارمند معمولى است دو برابر من خرید مى کند و کارت اعتباریش را با بى خیالى به دست فروشنده ها مى دهد. دوست پسرش برایش آیفون فور اس خریده و مدام بهش اسمس مى دهد. من حسودى مى کنم؟ به کارت اعتبارى و آیفونش نه، به سبکى حرکاتش. به نوع تکان دادن سرش. به آزادى خندیدنش. بله...

 

جمعه/ ۶ مرداد