«پشت دریاها شهریست.»
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

بچه ها در حیاط بزرگ خانه خاله ام بدو بدو می کنند. نیم ساعتی طول کشید تا به هم عادت کردند و حالا اسم همدیگر را بلند بلند صدا می کنند. خیالمان راحت شده که سرشان گرم است. من و آن یکی دختر خاله می زنیم بیرون. اول نیتمان این است که ناهار بخوریم. ناهار را در رستورانی در میدان عقاب شکل بشیک تاش می خوریم و بعد از ناهار گارسونی که چشمهای سبز خیلی روشن دارد برایمان فال قهوه می گیرد. من قرار است پولدار بشوم و دختر خاله ام هم و مرد میز کناری و آن زنی که کنار پنجره نشسته است.

کوچه های بشیک تاش سنگفرش و سربالایی است. آخر مسیر می رویم شنبه بازار و هر دو یاد مادربزرگ می افتیم و سه شنبه بازار دم خانه و خرید کردنش. بازار را دوست دارم. میوه های خوش رنگ و تمیز را روی سکوها چیده اند و فروشنده ها هوار می زنند. دلم می خواهد میوه بخرم. اما از خانه حسابی دوریم و قرار است تا شب راه برویم.

*

سوار اتوبوس می شویم به مقصد اورتا کوی. معنی لغویش می شود « ده میانی» و درست پایین پایه های پل بوغاز است. دم افطار می رسیم آنجا و در کافه ها جای سوزن انداختن نیست. منطقه ای زیبا درست روبه روی دریا و با نور زردی روشن شده که همه چیز را خیال انگیزتر می کند. پشت این قسمت دستفروشها بدلیجات می فروشند و بساطشان رنگی و دوست داشتنی است. امروز روز سومم در استانبول است و شش دستبند بدلی خریده ام!  آن طرفتر دکه های خوراکی است. یکی در میان کومپیر و بستنی. بستنی هم که نیست. یک بمب انرژی سرو می کنند با وافل و یک تن شکلات و اسمارتیز و بقیه قضایا. خود کومپیر هم که حکایت دیگریست. سیب زمینی تنوری با کره فراوان و داخلش را پر می کنند با الویه و ذرت و سوسیس و البته همه اش با مایونز فراوان. نمی توانم خودم را راضی کنم به خوردن کومپیر. می ترسم بترکم و نتوانم پیاده برگردم به خانه.

*

دختر خاله می گوید حیف نیست امشب تمام شود؟ بیا برویم تاکسیم. می گویم از 5 صبح بیدارم. می گویم هنوز به ساعت تهرانم انگار. می گویم یک قدم دیگر بردارم می میرم. راه می افتیم طرف اسکله و باز دریا و باز آن طرف شهر. به خانه که می رسم بچه ام جیغ می زند: « مامان کجا بودی؟» باید جواب بدهم: « پانزده سال پیش!» به جایش می گویم: « همین دور و برها پسرم. تو چرا نخوابیدی؟»

 

شنبه 7 مرداد