عصر یکشنبه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

هر دو یکى یک دانه، دخترک لوستر است از پسر من، تا چیزى بخواهد گریه الکى مى کند و پدرش برایش مى خرد. پسرک که در نوع خودش لوس سابقه داریست به دختر چپ چپ نگاه مى کند. در کافه اى کنار دریا نشسته ایم. دم غروب و هوا هنوز داغ است. گله به گله توى چمنهاى اطراف ساحل جوانها نشسته اند و ساحل پر از سگ و گربه است. پسرم به گربه ها پارس مى کند و گربه ها با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهش مى کنند. یکى گیتار مى زند. دور و بریهایش دست مى زنند. انگار همه آمده اند که عصر یکشنبه شان را لخ لخ کنان بگذرانند. امروز حالم خوب نیست و نمى دانم چرا، بى سبب کسلم و بى حوصله، نه مرغهاى دریایى در من شوقى زنده مى کنند و نه آبى خوشرنگ دریا و نه قایقهاى کوچک... دلم مى خواهد تنها باشم. بچه مدام نق مى زند. " گشنمه. تشنمه. خوابم میاد. خسته شدم." دلم مى خواهد پشت کنم به بچه و بروم. رو به شهرى که نمى شناسم و دوستش دارم. بروم و تا حالم بهتر نشده برنگردم.