"مثل یک نور کوچولو"
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩  کلمات کلیدی: حسود خانم

زن روبرویمان نشسته، محجبه است دخترخاله ام بلوز رکابى پوشیده با شلوارک اما زن بهش چشم غره نمى رود. لبخند مهربانانه مى زند و مسیرمان را مى پرسد. چشمهایش سبز روشن است و صورتش مهتابى رنگ. از صورتش آرامش مى بارد. مى گویم: " سه تا بچه؟ آفرین. ما تو یکیش مانده ایم." مى گوید:" بچه روشنى زندگى است" و دختر بزرگش را از بغل دختر کوچکش مى گیرد. بچه مى نشیند روبرویم و چشمهاى درشت آبى کمرنگش را مى دوزد به من و پاى داغ کوچکش را مى چسباند به دستم. پاى برهنه کوچک را نوازش مى کنم و به زن حسودیم مى شود. به مادر بودن مهربانانه اش. به باورش. به روشناییهاى کوچک زندگیش و فکر مى کنم سالهاست که پسرم را دردسر کوچکى دیده ام. مساله اى براى حل کردن. نه نورى براى درخشیدن... چه مادر بدى هستم