"این خانه قشنگ است ولى خانه من نیست"
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

توى کشتى نشسته ام و به چهره آدمهاى دور و برم نگاه مى کنم. رخوت صبحگاهى در چهره شان هست اما باد دریا که به صورتشان مى خورد اخمهایشان باز مى شود. آنها که در تراس طبقه بالا مى نشینند کسانى هستند که مى خواهند باد سر به سرشان بگذارد و براى بار هزارم به شهر نگاه کنند و شاید مثل من فکر کنند به اینکه چقدر این شهر زیباست.  فکر مى کنم اگر در این شهر زندگى مى کردم و هر صبح و هر غروب باد دریا به صورتم مى خورد باز هم خسته به خانه مى رسیدم؟ آیا همین باد دریا، همین منظره شهر از روى آب بس نبود؟  اما مى دانم که مثل همه زیباییها به این یکى هم عادت مى کردم لابد. شاید مثل این جوانهاى اخمو هدفون توى گوشم مى گذاشتم و به جاى دور و برم به صفحه موبایل زل مى زدم. حتما عادت مى کردم و بعد روزمرگى مى آمد و جاى شوق را مى گرفت.  دلم بهانه مى گیرد. سر به سرش نمى گذارم. گرما را بهانه مى کنم و فکر مى کنم عمیقتر از آنچه فکر مى کنم در ایران ریشه دارم. فکر مى کنم در ایرانم کاش بشود دوباره خندید. بشود ساخت و بشود که در شهر ما صداى خنده ها باز بلند شود... دلم براى خانه، براى امیر، براى تهرانم تنگ شده... استانبول دلرباست ولى ریشه هاى من جاى دیگریست.