"زیباتر شبى براى مردن"
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

یک خط سفید رقصان روى آب، تصویر ماه است. کشتى مى رود. من و ماه، بالا و پایین مى رویم. دختر خاله گفته بود: " یاکاموز" ما چرا کلمه نداریم براى تصویر ماه روى آب؟ شب داشت تپه هاى شهر را در خودش مى پوشاند و همه جا لکه هاى نورانى بر جا مى ماند. شب داشت مرا مى پوشاند. از جایى صداى موسیقى آذرى مى آمد" ُالماز، ُالماز، ُالماز" انگار در سر من یکى بود که مى خواند. مهتاب شوخیش گرفته بود، مى رفت پشت ابرها و دوباره سرک مى کشید. کشتى تندتر که مى رفت ایستاده ها دستشان را محکم کردند به نرده ها. زنى داشت مى افتاد. مردى در آغوشش گرفت. ماه از پشت ابر سرک کشید. در سر من هنوز صدا داشت همان ترانه را تکرار مى کرد...