" من پری کوچک غمگینی را می شناسم."
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

برج کهنه سنگى* آرام ایستاده است. دستم را مى کشم روى سنگهاى قدیمى. از ١۵٠٠ سال پیش چه ها بر سرش گذشته؟ برج، هنوز ساکت است. از بالاى برج شهر پیداست. دریا و خلیج و آبى درخشانش، شیروانى هاى قرمز و آن همه مسجدش، کشتى هایش و مردم سرخوشش، شهر با همه زیباییش از اینجا پیداست. مى ایستم و نگاه مى کنم. فکر مى کنم من این شهر را دوست دارم. من این شهر دریایى را خیلى دوست دارم. کوچه هاى سنگى باریک با کافه هاى کوچک و پیچهاى تند و گربه هاى تنبل لمیده بر زمین مى رساندم به اسکله.

در بزرگترین اسکله استانبول** آدمها از پله هاى کشتیها بالا و پایین مى روند. کوچه هاى باریک بازارچه را به سمت بازار بزرگ قدم برمى دارند. با فروشنده ها چانه مى زنند و بدون اینکه حواسشان به دور و برشان باشد مى دوند. برج از اینجا پیداست. من و برج به هم نگاه مى کنیم و برج هنوز ساکت است اما روز داغ با کسى شوخى ندارد. دیگر نمى توانم بایستم و برج را نگاه کنم.

پارک بچگیهایم را با درختهاى چنار بلندش به یاد نمى آورم. همه چیز انگار تازه است. راه پهن سبزى که از انتهایش دریا پیداست هیچ خاطره اى را در من زنده نمى کند. روى چمنها آدمها در رخوت ظهر شهر داغ ولو شده اند. من یک وقت در این پارک، در این شهر، بچه بوده ام. آن موقع این پارک باغ وحش داشت و من فکر مى کردم دنیا یک گنج مخفى است، راز آلود و حیرت انگیز. حالا مى دانم که گنج همین لحظه هاى کوچک است. همین گربه اى که لمیده روى سنگ، همین کودکى که مى دود به طرف سرسره و همین دو نفر که در سایه درختان همدیگر را مى بوسند. بالاى سرم برگهاى درختان با هزار سبز روشن و تیره آسمان آفتابى را پنهان کرده است. صداى کلاغها مى آید و بوق کشتیها و کودکانى که مى دوند. چشمهایم را مى بندم. زمان ایستاده است. چشمهایم را باز مى کنم. باید برگردم...

* Galata kulesi

 ** Eminonu