ellerimde çiçekler kapında sırılsıklam görürsen bir gün
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - وقتهایی هم هست که نمی شود نوشت. آدمی مثل من که دستهایش بیشتر وقتها با  نوشتن آشتی است اینجور وقتها را دوست ندارد. برای من نوشتن یعنی فهمیدن همه چیز. نوشتن یعنی درک اینکه کجا ایستاده ام و به کجا دارم می روم. اگر ننویسم گیجم. سرگردانم. نمی دانم کجا ایستاده ام و به کجا می روم. آن وقت فکر می کنم گم شده ام. فکر می کنم باید بنشینم و از این گم شدن بنویسم. ولی مگر می شود از گم شدن نوشت؟

*

دو - دخترک دیوانه ای بودم که دلم می خواست در جنگل گم شوم. این هم شد فانتزی؟ فانتزیهایم هم رنگ دیوانگی هایم بود. حالا گم شده ام در شهر و هیچ چیز رویایی نیست. شهر، انگار دیگر دارد با من وداع می کند. کشتی ها روی تنگه می سرند و می روند و من دیگر از دیدنشان جادو نمی شوم. دلم می خواهد رو به این شهر اشک بریزم. دلم می خواهد تنگه و دریایش را بدزدم و برای تهرانم سوغاتی ببرم. دلم می خواهد بیخیالی مردمش، آسمان آبیش و خنده جوانترهایش را بدزدم. دلم می خواهد قدم زدن آسان در پارکهایش را بدزدم. دلم می خواهد مرد سیمیت فروش را بدزدم. دلم می خواهد بچه هایی را که مرغان دریایی را با دست نشان می دهند بدزدم.

*

سه- امروز در شهر من جمعه است. اینجا ظهر داغ شهر از پشت پنجره به من چشم غره می رود. دارم آهنگهایم را گوش می کنم. فکر می کنم باید برگردم. باید به خانه ام، به شهرم، به شیدایی که بودم برگردم. این زن که در آینه های اینجاست، را همین جا جا بگذارم و برگردم.

*

چهار- تهران اگر بودم حالا رختهای شسته را پهن کرده بودم در آفتاب و داشتم فکر می کردم ناهار چی درست کنم. تهران اگر بودم شاید کسل بودم. مثل همین حالا و فکر می کردم چقدر جمعه روز بی مزه ای است. تهران اگر بودم، شاید می زدم بیرون. سوار ماشینم می شدم. تهران اگر بودم شاید حالا داشتم داستان می نوشتم. تهران اگر بودم شاید مثل همین الان دلم گرفته بود. مادرم این همه سال رفتن و آمدن را چطوری تاب آورد؟

*

پنج- این همه نوشتم که بگویم نمی توانم بنویسم. یک روز می نویسمش و راحت می شوم. یک روز می نشینم و می نویسمش و راحت می شوم.