تهران دریا ندارد.
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - به سینا مى گویم شهر را از بالا نگاه کند. مى گویم ببین چقدر بزرگ، چقدر روشن است. سینا مى گوید: " دارم کشتیا رو میبینم مامان!" مى گویم: " تهران دریا ندارد!" لکه هاى تک افتاده نور در بین سیاهى ها خانه هاى روستایى اطراف شهرند یا ماشینهایى در جاده اى بى چراغ. پسرم باور نمى کند و باز نگاه مى کند به نورهاى کوچک. بعد شهر مثل یک فرش بزرگ از نور جلوى چشمهایمان پهن مى شود. تهران. تهران بزرگ. تهران نورانى و زیبا. هیجان کوچکى در دلم زنده مى شود. احساس مى کنم من هم تکه اى از این نورم. جایى در بین این همه نور چراغ خانه من هم روشن است.

*

 دو- از سفر برگشتن فقط قدم اول است. با خودم و خانه غریبى مى کنم. غروب نشده اما دارم در آشپزخانه بادمجان سرخ مى کنم. بوى بادمجانها برم مى گرداند انگار. خانه مثل سگ کوچک آشنایى زیر پایم مى لولد. پسرکم بى مقدمه برگشته به زندگى قبل از سفرش. ماشین کوچکى در دستش و جیغ زنان از حیاط به خانه و از خانه به خانه همسایه مى دود. من دارم خورش بادمجان درست مى کنم و منتظرم که جا بیفتد. خورش بادمجان از غذاهاى همیشه ام نیست. یک اتفاق است. 

 *

سه - چمدانها را خالى کرده ام. لباسها را شسته ام. شکلاتها را گذاشته ام توى کابینت و دارم دنبال رب مى گردم. یک جایى باید رب گوجه فرنگى داشته باشیم. یادم هست که جایى رب داشتیم و همین یعنى سفر دارد جل و پلاسش را جمع مى کند که از من برگردد.

*

چهار- باید برگردم. باید زود زود برگردم به خودم. تمام روز در آینه نگاه نمى کنم. دامن سیاه با خالهاى سفید و صورتیش روى یک دسته لباس جلوى آینه است. دنباله دامن کشیده مى شود به زمین. من این دامن را در استانبول پوشیده ام و شهر زیبا را از بالاى بالا تماشا کرده ام. دامنم به خانه برگشته، من هم باید برگردم.

*

پنج- باز زلزله شده است. عکسها جان خراش است و من باورم نمى شود. وقتى، جایى خوانده بودم: " خدایا ما را ببخش، ما هم تو را مى بخشیم." از آن وقتهاییست که جمله به کار مى آید. فکر مى کنم بخشش، همان نقطه اىست که خدا فاصله مى گیرد از غیر خدا. همان جا که چراغى روشن است وسط یک لکه بزرگ سیاه. صداى اذان مغرب مى آید. اشکهایم را پاک مى کنم. خورش بادمجان خوب شده و در سر من هنوز کسى براى پاهاى خاکى کودکى که زیر آوار مرده، گریه مى کند.