عصر چهارشنبه بعد از سفر
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

یک – چهارشنبه...

دو – جاده، درست بعد از غروب، در مرز شب عجیب می‌شود. راز آلود و سنگین. آن وقتی که می‌شود به تاریکی اطمینان کرد. آن وقتی که دیگر نمی شود زل زدن به بیرون را بهانه کرد. آن وقتی که دیگر روز نیست و هنوز شب نشده. همان مرز...

سه – دو هفته پیش این موقع من پیراهن مشکی گلدارم را پوشیده بودم.

چهار – پسرک قیچی گرفته دستش با منگنه. تمرکز کرده روی منگنه کردن کاغذها. قبلتر داشت نامه می‌نوشت و از پنجره های طبقه یازدهم برج می‌انداخت پایین. نگفته بودم آمده ایم طبقه یازدهم؟ خانه مان نه. شرکت. دیگر از حیاط و محمود و ناهارهای توی ایوان خبری نیست. حالا یک پنجره داریم رو به میدان شهرک. از این پنجره یک خیابان دراز پیداست که انتهایش می‌پیچد به سمتی نامعلوم. از پنجره پیدا نیست اما همه می‌دانند که می‌رود میدان شهرک. مثل زنی که راهش را کشیده که برود و فکر می‌کنی معلوم نیست که می‌رود کجا. ولی آخرش همه می‌دانند که رفته نان بگیرد و برمی گردد. این راه را که نگاه می‌کنم فکر می‌کنم شاید یک روز این راه دلش نخواهد برسد به میدان شهرک. شاید دلش بخواهد صاف و مستقیم برود و از دل آن مرکز خرید جدید با نیم کره های آلومینمی‌اش رد شود و راست شکمش را بگیرد و برود میدان آزادی مثلا؟ نه؟ راه اخم می‌کند: « مگر می‌شود؟» زنی که رفته نان بگیرد، حالا دارد سبزی تازه می‌خرد.

پنج – تلفن زنگ می‌زند. تلفن جدید. دفتر جدید. تهران. من. انگار همه چیز دست به دست هم داده برای جا نیفتادن من. همکارم می‌گوید: این یک ماهی که نبودید... جمله اش را قطع می‌کنم: دو هفته ... همه اش دو هفته. چشمهایش گرد می‌شود: واقعا؟ واقعا. دو هفته نبودم همه‌اش. قبل سفرم مدیر پروژه می‌گفت: سفرهای خانم مهندس طولانی نیست ولی خیلی طول می‌کشد تا دوباره برگردد به کار. حق با مدیر پروژه است. سفر از من دیر برمی‌گردد.

شش- می‌گویم نپرس. باز سر دو راهی که می‌رسد از من می‌پرسد کدام طرف برویم؟

هفت – وقتی از طبقه یازدهم آمدیم که برگردیم خانه پسرم دنبال نامه‌هایش می‌گشت.

هشت - یکی از همین روزها من هم باید سبزی بخرم. تا هنوز ریحان هست.

نه – تا اطلاع ثانوی پراکنده‌ام. تحملم کنید...