"بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت"
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

یک - صبح روزهاى تعطیل را دوست دارم. وقتى که نزدیک ظهر است و من هنوز دارم کش مى آیم و صداى حرف زدن بچه ام از پشت در مى آید. گاهى تا یک ساعت بعد از بیدار شدن در اتاق مى مانم. خیلى پیش نمى آید روز تعطیل را تا دیروقت خوابیده باشم  براى همین صبحم را خوب مزه مزه مى کنم. گاهى سینا مچم را مى گیرد. یواشکى لاى در را باز مى کند و با شادى مى گوید:" مى دونستم بیدارى! از زیر در نور مى اومد." من اما نه چراغى روشن کرده ام، نه پرده را پس زده ام اما بچه مى داند وقتى نور از زیر در خودش را بکشد تا راهرو دیگر مى شود مامان را بیدار کرد.

دو- هنوز خسته ام. این هفته هاى تق و لق و رخوت مدامشان درست همان چیزیست که لازمش دارم.

سه - مى گوید: " چرا وبلاگ ننوشتى؟" فکر مى کنم این همه سال همه دور و بریهایم را بد عادت کرده ام به نوشتن مدام. به اینکه بدانند شیدا کجا ایستاده. چه مى کند و چه احساسى دارد. ادامه حرفهایمان خیلى وقتها از همین جمله ها شروع مى شود. من ولى گاهى حواسم نیست که چیزى را نوشته ام و باز دارم تعریفش مى کنم که مى گویند: " نوشته بودى توى وبلاگت!" بى انصافها! بعد این همه سال همه اش من نوشته ام و شما هى فرار کرده اید از این دنیاى ساده و کامل کلمات، هى چشمم خشک شده به وبلاگهاى متروک سولماز، مانا، بهاره، طاهره، مرجان، شکیبا و... هى فکر کرده ام بهاره ایده آلیست من کار و مادرى را چطور با هم ترکیب کرد؟ طاهره با کار جدیدش کنار آمد؟ سولماز حوصله اش سر نرفت از تابستان؟ مانا تازگیها چه کتابى خوانده؟ مرجان چه کرد با دغدغه هایش از مهاجرت و شکیبا چه فکر مى کند در مورد مادر شدن؟ اینها را در فیس بوک دوستانم نمى توانم پیدا کنم. فیس بوک یک تابلوى دروغین و خوشرنگ است که مدام تکرار مى کند:" همه چى آرومه، من چقدر خوشبختم." آدمهاى توى وبلاگ واقعیترند. دلم مى خواهد بخوانمشان. آنها و بقیه تنبلهایم را...

چهار- "امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی/ بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت ؟" - شهریار

پنج - بعضى کلمه ها قدرت دارند. مى زننت زمین. مى نشینند روى سینه ات و نمى توانى تکان بخورى زیر بار سنگینشان. بعضى کلمه ها نوازش دارند. از همان راه دور دستشان را مى اندازند دور گردنت. بغلت مى کنند و اخمت را جدى نمى گیرند. بعضى کلمه ها قدرت مطلق را با یک چوب جادویى به سر انگشتهاى تو مى دهند. قدرت مطلقى که به نظر مثل رویا مى آید اما حتما شهریار هم این شعر را براى کسى نوشته، نه؟ کسى که شهریار با این شعر او را بسته به خودش. مطمئنم که آن زن نتوانسته بگوید بمیر به شاعر. 

شش - به چه عددى قرار است برسیم؟